تبلیغات شما اینجا قیمت سرور پرینتر اچ پی راهنمای خرید ویدئو پروژکتور اچ پی سرور سرور اچ پی سوئیچ شبکه سیسکو سوئیچ سیسکو یو پی اس فاراتل دوربین مداربسته سامسونگ دوربین مداربسته هایک ویژن دوربین مداربسته داهوا قیمت موبایل قیمت انواع گوشی قیمت گوشی پایین ترین قیمت گوشی بهترین گوشی برای موزیک بهترین گوشی برای سلفی بهترین گوشی برای بازی راهنمای خرید تلویزیون راهنمای خرید موبایل راهنمای خرید گوشی قیمت انواع تبلت قیمت تبلت لپ تاپ قیمت قیمت لپ تاپ قیمت لپ تاپ ایسوس سری x قیمت لپ تاپ ایسوس سری N قیمت لپ تاپ ایسوس سری v قیمت لپ تاپ ایسوس سری U قیمت لپ تاپ ایسوس سری K555 تور آنتالیا چت باران ربات اینستاگرام دیجیتال مارکتینگ مرکز خیریه - صندوق خیریه طراحی سایت
بستن تبلیغات [X]
مجله tanhayenafas - صفحه 101

درووووووووود!

خوبین؟

اینم از مگنوس چیس تا فصل سی، ترجمه از هزارتو!

خب امیدوارم لذت ببرین و اینکه...

همین جا اعلام می کنم، استارت ترجمه کتاب قهرمانان یونان رو زدیم. البته با وجود درسا و اینا نمی تونیم ۴۰۰ و خورده ای صفحه رو دو شبه تمومش کنیم! ولی خب من دارم از کسایی برای ترجمه کمک می گیرم و امیدوارم در آینده با ترجمه های خوب شما رو خوشحال کنیم.

پس دیگه حرفی نمی مونه...چون ما داریم زحمت می کشیم و هزینه می کنیم واسه ترجمه این اثر لطفا سایتای دیگه تکلیف تعیین نکنن واسش...چون زحمتامون هدر میره.

خب دیگه برای دانلود مگنوس چیس از لینک زیر استفاده کنید.

http://1000tu.ir/download/Sowrd-of-Summer-ch26-30.pdf

۴ دی هم قراره اتفاقای خوبی بیفته...

+ تعداد بازدید : 1 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

درووووووود!

اینم از فصل جدید

برای دانلود از لینک زیر استفاده کنید.

http://1000tu.ir/download/The-House-of-Hades-ch65.pdf

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

درووووووووود!

اینم از فصل ۳۱ تا ۳۵ مگنوس چیس، ترجمه از هزارتو.

برای دانلود از لینک زیر استفاده کنید.

http://1000tu.ir/download/Sowrd-of-Summer-ch31-35.pdf

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

درووووووووووود!

خوبین؟

ما که داریم تو خاک و دود خفه میشیم شما رو نمی دونم...

اینم از فصول 66 تا 68 خانه هادس.

صبرم داره می پوکه تا کتاب تموم شه من شروع به خوندن یه سرش کنم!

خب برای دانلود از لینک زیر استفاده کنید.

ترجیحا کسایی که موفق به دانلودش نمی شن با دانلود منیجر لین رو سرچ کنن، مطمئن باشین دان میشه.

http://1000tu.ir/download/The-House-of-Hades-ch66-68.pdf

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

شکلکـــْـ هایِ هلــن شکلک های شباهنگShabahangشکلکـــْـ هایِ هلــن شکلکـــْـ هایِ هلــن

دروووووووود بر شما دوستان گرامی!

همون طور که قبلا گفته بودم امروز یعنی 4 دی سایتمون رو افتتاح می کنیم!

این سایت ورژن جدید این وبه و تمامی مطالب از این به بعد اونجا منتشر میشه!

در ضمن دوستان امکان عضویت هم داره و شما می تونید با حضور گرمتون از ما حمایت کنید.

از این که یک سال و خورده ای همراه ما بودید بسیار از شما سپاس گذاریم.

لطفا از همه قسمت های سایت دیدن کنید!

و امیدوارم جایی باشه که دوسش داشته باشین و گه گداری بهش سر بزنین!

راستی چیزای جدیدی هم بهمون اضافه شده...مثه رمانای فانتزی دیگه...ولی خب در کل هدفمون تو اون سایت مثه همینجا هستش ینی خوشحال کردن شما!

خب دیگه بیشتر از این معطلتون نمی کنم.

اینم از آدرس سایت جدیدمون:

www.fanpercy.com

فقط کافیه رو عکس کلیک کنید تا به سایت جدید هدایت بشید

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

پرسی جکسون و خدایان یونان نام کتاب هایی فانتزی نوشته ریک ریوردن است که از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۹ در ایالات متحده آمریکا منتشر شده و جزو کتابهای پر فروش در سراسر جهان بوده و هست و از افسانه های یونانی برگرفته شده اند.


این سری کتاب معروف شامل پنج جلد است و ریک ریوردن تاکنون سه کتاب فرعی با نام های :
پرونده نیمه خدایان ( سه داستان کوتاه از پرسی جکسون و دوستانش ) ،
نیمه خدایان و هیولاها و
راهنمای پرسی جکسون ، منتشر کرده است .
. همه ی این 5 جلد پنج گانه ترجمه شده است.
از جلداول، یک فیلم سینمایی با نام ) پرسی جکسون و خدایان یونان: دزد آذرخش) در هالیوود ساخته شده که فروش خیلی خوبی داشته است و لوگان لرمن، در آن نقش پرسی جکسون رو بازی کردهاست.
جلد های این مجموعه تا تاریخ 5 مارس 2010 به مدت 138 هفته در لیست پرفروش های نیویورک تایمز و بیش از این زمان در لیست پر فروش های واشنگتن پست قرار گرفته است . هر کدام از کتاب ها یک داستان مجزا دارند و کل مجموعه نیز یک داستان واحد را دنبال می کند.
سری کتابهای پرسی جکسون عبارتند از :
جلد اول: دزد آذرخش

جلد دوم: دریای هیولا ها

جلد سوم: نفرین تیتان ها
جلد چهارم: نبرد لابیرنت (هزارتو)

جلد پنجم: آخرین المپی




داستان :
شخصیت اصلی داستان پرسی جکسون است که فرزند پوسایدون خدای دریا است . او می فهمد که همه موجودات افسانه ای یونان شامل هیولا ها ، تیتان ها و خود خدایان زنده هستند . خدایان در طبقه ششصدم ساختمان امپایر استیت پادشاهی می کنند ( بزرگترین ساختمان دولتی در نیویورک ) بر زمین حکمرانی می کنند . پرسی پشت سر هم مورد حمله هیولا ها قرار می گیرد چون او فرزند .....

ادامه مطلب


پرسی جکسون و خدایان یونان نام کتاب هایی فانتزی نوشته ریک ریوردن است که از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۹ در ایالات متحده آمریکا منتشر شده و جزو کتابهای پر فروش در سراسر جهان بوده و هست و از افسانه های یونانی برگرفته شده اند.


این سری کتاب معروف شامل پنج جلد است و ریک ریوردن تاکنون سه کتاب فرعی با نام های :
پرونده نیمه خدایان ( سه داستان کوتاه از پرسی جکسون و دوستانش ) ،
نیمه خدایان و هیولاها و
راهنمای پرسی جکسون ، منتشر کرده است .
. همه ی این 5 جلد پنج گانه ترجمه شده است.
از جلداول، یک فیلم سینمایی با نام ) پرسی جکسون و خدایان یونان: دزد آذرخش) در هالیوود ساخته شده که فروش خیلی خوبی داشته است و لوگان لرمن، در آن نقش پرسی جکسون رو بازی کردهاست.
جلد های این مجموعه تا تاریخ 5 مارس 2010 به مدت 138 هفته در لیست پرفروش های نیویورک تایمز و بیش از این زمان در لیست پر فروش های واشنگتن پست قرار گرفته است . هر کدام از کتاب ها یک داستان مجزا دارند و کل مجموعه نیز یک داستان واحد را دنبال می کند.
سری کتابهای پرسی جکسون عبارتند از :
جلد اول: دزد آذرخش

جلد دوم: دریای هیولا ها

جلد سوم: نفرین تیتان ها
جلد چهارم: نبرد لابیرنت (هزارتو)

جلد پنجم: آخرین المپی




داستان :
شخصیت اصلی داستان پرسی جکسون است که فرزند پوسایدون خدای دریا است . او می فهمد که همه موجودات افسانه ای یونان شامل هیولا ها ، تیتان ها و خود خدایان زنده هستند . خدایان در طبقه ششصدم ساختمان امپایر استیت پادشاهی می کنند ( بزرگترین ساختمان دولتی در نیویورک ) بر زمین حکمرانی می کنند . پرسی پشت سر هم مورد حمله هیولا ها قرار می گیرد چون او فرزند یکی از سه خدای بزرگ (زئوس فرمانروای آسمان ، پوسایدون فرمانروای دریا و هیدیز فرمانروای دنیای مردگان) است . در کتاب گفته می شود که جنگ جهانی دوم در حقیقت بین فرزندان این سه خدای بزرگ بوده در نتیجه پس از پایان جنگ آن ها با هم سوگند خوردند که دیگر فرزندی به دنیا نیاورند چون فرزندانشان بسیار قدرتمند بودند . اما پوسایدون پیمان خود را شکسته و فرزندی به دنیا آورده است . بعد پرسی به اردوگاهی به نام اردوگاه دورگه ها می رود که پناهگاهی برای فرزندان خدایان می باشد اما در آنجا پرسی تنها فرزند یکی از خدایان بزرگ است دیگر اهالی اردوگاه از فرزندان خدایان کوچک می باشند . در آنجا پرسی متوجه می شود به افرادی که نیمی انسان و نیمی از خدایان هستند دورگه می گویند . پرسی در این میان با دورگه های خوب و بد دیگری آشنا می شود .


افسانه ها :
هزاران سال پیش موجودات خبیث و فنا ناپذیری به اسم تیتان ها در عصری که خود به آن عصر طلایی می گفتند بر زمین حکمرانی می کردند . فرمانروای تیتان ها کرونوس بود که همسری به نام رئا داشت . تیتان ها جز تاریکی و بد بختی برای انسان ها چیز دیگری به همراه نیاورده بودند . کرونوس از زمانی که از گایا ( مادر کرونوس و مادر زمین ) و اورانوس ( پدر کرونوس و فرمانروای آسمان ) خبر دار شد که همان طور که کرونوس با شکست پدرش قدرت را از او گرفته خود او نیز توسط یکی از فرزندانش شکست خواهد خورد ، تمام فرزندانش از رئا ( هستیا الهه اجاق خانوادگی ، دمیتر الهه کشاورزی و زراعت ، هیرا الهه ازدواج ، هیدیز خدای دنیای مردگان و پوسایدون خدای دریا ) را به محض تولد می خورد. اما وقتی زئوس در بدو تولد بود رئا از گایا خواست تا نقشه ای برای نجات او بکشد تا کرونوس به خاطر بلا هایی سر اورانوس و فرزندانش در آورد مجازات شود . رئا زئوس را در کرت ( جزیره ای یونانی در دریای مدیترانه ) به دنیا آورد و به کرونوس سنگی را که در لباس بچگانه پیچیده شده بود داد و او هم بی درنگ آن را خورد .
رئا زئوس را در کوه ایدا جزیره کرت پنهان کرد . زئوس توسط ملیسا که او را با شیر بز و عسل تغذیه می کرد بزرگ شد .
هنگام بالغ شدن زئوس پدرش را مجبور کرد اول سنگی که خورده و بعد از آن دیگر برادران و خواهرانش را بالا آورد . متیس ( تیتان خرد ) ، مخلوطی از خردل و آب نمک به کرونوس داد تا او را مجبور به بالا آوردن دیگر بچه های کند . بعد زئوس برادران کرونوس ، هکاتانچیِریز و سیکلاپس ( غول یک چشم ) را با کشتن نگهبانشان کمپِی ، از سیاه چالشان در دوزخ آزاد کرد .
سیکلاپس برای قدردانی آذرخش و جرقه آذرخش ( که قبلاً توسط گایا پنهان شده بود ) را به او می دهد . زئوس همراه با برادران و خواهران و همچنین متیس و هکاتانچیِریز وسیکلاپس،کرونوس و دیگر تیتان ها را در جنگی به نام تیتانوماکی شکست دادند . تیتان های شکست خورده به قسمت تاریکی از دنیای مردگان به نام تارتاروس تبعید شدند .

اطلس ، یکی از تیتان هایی که علیه زئوس جنگ کرده بود با نگه داشتن سنگینی آسمان بر روی دوش خود،تا ابد تنبیه شد . زئوس پدرش کرونوس را با سلاح خود او ( که یک داس ساخته شده از فلزات آسمانی است ) قطعه قطعه کرد و آن ها را در تاریک ترین جای دوزخ پراکنده ساخت اما پدرش که فناناپذیر بود با وجود قطعه قطعه شدن تا ابد زنده می ماند .
بعد از اتمام جنگ با تیتان ها زئوس زمین را با قرعه کشی
بین خود و برادران بزرگترش تقسیم کرد : زئوس آسمان و هوا ، پوسایدون دریا و آب و هیدیز دنیای مردگان و مرگان را به دست آورد .
زمین که مربوط به گایا بود توسط هیچ کدام از آن ها نمی توانست تصرف شود و هر سه آن ها با هم روی آن نظارت می کردند . آن ها تا ابد بر روی زمین حکمرانی می کنند .



موضوع اصلی داستان های پرسی جکسون :
قطعه های بدن کرونوس در دوزخ در حال به هم پیوستن و دوباره شکل دادن بدن او هستند . او دوباره در حال بیدار کردن هیولا های تبعید شده که هزاران سال را در خواب گذرانده اند است . کرونوس می خواهد برای انتقام برگردد و در طول مجموعه مدام در حال جمع آوری متحدات و هیولا ها است تا با ارتشی عظیم برای شکست دادن المپی ها بازگردد . کرونوس در طول کل داستان ها دشمن اصلی پرسی جکسون است و در آخرین داستان هم شاهد رویارویی آن ها در جنگ عظیم هستیم .

توضیحات داستان اول ( دزد آذرخش ) :
داستان کتاب درباره پرسی جکسون دورگه ای است که مورد حمله هیولا ها قرار می گیره و در راه رسیدن به اردوگاه دورگه ها مادرش رو از دست می ده , اما کسی نمی دونه پرسی پسر کدامیک از خدایانه،

پس از جنگ جهانی دوم زئوس و پوسایدون و هیدیز قسم خوردند که دیگر فرزندی نداشته باشند . اما پوسایدون قسم خود را شکست و فرزندی به دنیا آورد . در این شرایط جرقه آذرخش زئوس دزدیده شده ، زئوس هم با برادر خود پوسایدون مشکل دارد و از اینکه او قسم خود را شکسته او را متهم به دزدیدن جرقه آذرخش می کند . ولی خدایان نمی توانند نشانه های قدرت هم را بدزدند پس همه پرسی جکسون پسر پوسایدون را متهم اصلی می دانند. پرسی تنها چهارده روز فرصت دارد تا از جنگ ویران کننده میان زئوس و پوسایدون جلوگیری کند . او باید ظرف چهارده روز ابر آذرخش زئوس را پیدا کند و برگرداند . اما در راه این جست و جو خطر های زیادی در کمین هستند ، گاه دوستان،دشمن از آب در می آیند و گاهی پای دشمنان اهریمنی و باستانی به میان کشیده می شود....




+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

سلام خدمت شما دوستان عزیز

اینم از فصل ها جدید

امیدوارم که از خوندنشون لذت ببرید

نظر یادتون نره

اگه اشتباه نکنم ترجمش تموم شده . مونده تا ویراستاری بشه . تا کمتر از یک هفته دیگه کتاب تکمیل میشه

خانه هادس 69-72

خانه هادس 73


+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

توجه توجه

این پست ثابت وبلاگه!

این به وب به آدرس زیر منتقل شده!

اسباب کشی کردیم دیه!

www.fanpercy.com

«جلد چهارم مجموعه قهرمانان المپ»

شرمنده لینکای وبه خودمون برداشته میشه به دلایلی...لطفا فقط از هزارتو دانلود کنین

دانلود فصل یک تا ۲۷ خانه هادس

خانه_هیدیز.zip

دانلود فصول 1 تا 40 خانه هادس

1_40.pdf

دانلود فصل 41 خانه هادس

41.pdf

دانلود فصل 42 خانه هادس

42.pdf

دانلود فصل ۴۳ خانه هادس

لینک زیر را توی وب سرچش کنین.

https://www.dropbox.com/s/9cbm38mdvm08dx2/43.rar?dl=0

دانلود فصل ۴۴ خانه هادس


https://www.dropbox.com/s/ikkj9ue9szzb7ci/44.pdf?dl=0

دانلود فصل 45 خانه هادس « جدید»

لینک زیر رو تو وب کپی کنین.

آپلود از هزارتو

https://www.dropbox.com/s/61glwljmonq6nr3/45.pdf?dl=0

دانلود فصل ۴۶ خانه هادس

لینک زیر را در مرورگر کپی کنید

http://s3.picofile.com/file/8208079784/فصل_46.pdf.html

دانلود فصل ۴۷ خانه هادس

لینک زیر را در مرورگر کپی کنید

https://www.dropbox.com/s/1nxsgj1652scyku/فصل%2047.pdf?dl=0

دانلود فصل ۴۸ خانه هادس

لینک زیر را در مرورگر کپی و سرچ کنید

https://www.dropbox.com/s/akxnd7ej3mk2igy/48.pdf?dl=0

فصل ۴۹ و ۵۰ خانه هادس

برای دریافت فصل ۴۹ و ۵۰ خانه هادس لینک زیر رو در مرورگر خود کپی کنید.

https://www.dropbox.com/s/okeajjk5c5iahof/the%20house%20of%20hades%20ch49%20-%2050.rar?dl=0

دانلود فصل ۵۱ خانه هادس:

The-House-of-Hades-ch51.rar

دانلود فصل ۵۲ تا ۵۵ خانه هادس:

The-House-of-Hades-ch52-55.rar

دانلود فصل ۵۶ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/56.pdf

دانلود فصل ۵۷ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/57.pdf

دانلود فصل ۵۸ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/58.pdf

دانلود فصل ۵۹ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/59.pdf

دانلود فصل ۶۰ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/60.pdf

دانلود فصل ۶۱ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/61.pdf

دانلود فصل ۶۲ خانه هادس


http://1000tu.ir/download/62-2.pdf

دانلود فصل ۶۳ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/63-2.pdf

دانلود فصل ۶۴ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/The-House-of-Hades-ch64.pdf

دانلود فصل ۶۵ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/The-House-of-Hades-ch65.pdf

دانلود فصول 66 تا 68 خانه هادس

http://1000tu.ir/download/The-House-of-Hades-ch66-68.pdf

دانلود فصول 69 تا 72

http://1000tu.ir/download/The-House-of-Hades-ch69-72.pdf

دانلود جلد اول، قهرمان گمشده:

روی لینک زیر کلیک کنین.

فصل_۱_قهرمان_گمشده.zip.

دانلود جلد دوم، پسر نپتون:

روی لینک زیر کلیک کنین.

فصل_۲_پسر_نپتون.zip

دانلود جلد سوم، نشان آتنا:

روی لینک زیر کلیک کنین.

فصل_۳_نشان_آتنا.zip

دانلود فصل اول جلد پنجم، خون المپ:

روی لینک زیر کلیک کنین.

1439141952042124289_bofo_ch01.rar

دانلود فصول ۱ تا ۱۴ خون المپ

BofO_Part1_1-14.pdf

بقیه مکمل ها توی پستای وبه می تونید از اونجا دانلودشون کنین

دانلود مکمل های پرسی جکسون شامل:

زبان اصلی خواننده آپولو، کارکنان سراپیس، پرسی جکسون و خدایان یونان و ترجمه شده پسر سوبک، پرونده نیمه خدا و خاطرات کمپ دورگه با حجم ۴۷ مگابیت

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنین.

مکمل_ها.7z

ترجمه مجموعه تک داستانایی که ریک می خواد بنویسه شامل مجموعه اوراکول پنهان و جادوگران و نیمه خدایان که تو پست قبل اعلام کردم بعد از انتشارش اینجا ترجمه میشه. همچنین کتاب قهرمانان یونان هم ترجمش استارت خورده.

با تشکر

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

موج سوم

منازعۀ بزرگ

در عصری که زندگی می کنیم تمدنی نوین در حال تکوین است، انسا نهای بی بصیرت در همه جا سعی دارند آن را سرکوب نمایند. این تمدن با خود اشکال جدید خانواده، کار و عشق ورزیدن و زندگی، نظام جدید اقتصادی، تعارضات جدید سیاسی، و مهم تر از همه آگاهی دگرگون یافته ای بهمراه خواهد آورد.طلیعۀ این تمدن نوین تنها واقعیت تکان دهندۀ دوران ماست، این رخداد مرکزی است، کلید درک وقایع سال هایی است که در پیش داریم. رخدادی است به عمق رخداد موج اول تحول که ده ها هزار سال قبل بوسیلۀ اختراع کشاورزی برخاست، یا موج دوم تحول تکان دهنده ای که حاصل انقلاب صنعتی بود. ما فرزندان دگردیسی بعدی، یعنی موج سوم هستیم. موج سوم با او از هم گسستن خانواده هایمان، متزلزل ساختن اقتصادمان، فلج کردن سیستم های سیاسی مان، و در هم شکستن ارزش هایمان بر همۀ ما اثر خواهد گذاشت. این موج همۀ روابط کهنۀ قدرت، مزایا و حقوق ویژۀ نخبگان در خطر گرفتار آمدۀ امروز را مورد سؤال قرار می دهد. و در عین حال زمینه هایی را برای جنگ قدرت فردا فراهم می آورد. تمدن موج سوم شکاف تاریخی بین تولید کننده و مصرف کننده را پر می کند و نظام اقتصادی «تولید برای مصرف شخصی» فردا را بوجود می آورد. به این علت، با قدری هوشندی، می تواند به اولین تمدن واقعاً انسانی در تاریخ بشر تبدیل گردد.

فرض انقلابی

فرض بر این است که در دهه های آینده حتی اگر با جنبش ها، شورش ها و شاید خشونت گسترده همراه باشد ما خود را بطور کامل به نابودی نخواهیم کشاند. فرض براین است که تحولات تکان دهنده ای که اکنون تجربه می کنیم پر هرج و مرج و تصادفی نیستند بلکه در واقع الگویی مشخص و روشن و متمایز دارند. ما آخرین نسلی هستیم از یک تمدن کهن و اولین نسل از یک تمدن نوین و بسیاری از سر گشتگی های ، دلواپسی ها و سرگردانی های شخصی مان مستقیماً ناشی از تعارضی است که در دوران ما و در درون نهادهای سیاسی ما و بین تمدن رو به مرگ موج دوم و تمدن رو به تکوین «موج سوم» که رعد آسا می آید تا جای خود را باز کند، جریان دارد.

موج سوم

سنتزجدید

تمدن موج دوم برتوانایی مادر تجزیه مسائل به اجراء ترکیب دهنده آن شدیدا تاکید دارد و بالعکس توانایی ما را در ترکیب مجدد اجراء کمتر تشویق کرده است. اغلب مردم از نظر فرهنگی بیشتر به عنوان تحلیل گر مهارت دارند تا ترکیب گر و این یکی ازدلایلی است که چرا تصور ما از آینده ( واز خودمان در آن آینده ) تا این حد پاره پاره، دستخوش تصادف و نادرست است. کار ما در اینجا این است که نه به عنوان یک متخصص، بلکه به عنوان شخصی دارای دانش عمومی، درباره آینده تفکر کنیم .

ابزار فردا

زغال سنگ، راه آهن ، منسوجات، فولاد ، اتومبیل، لاستیک، لوازم ماشین، اینها همگی صنایع شناخته شدۀ موج دوم را تشکیل می دهند، این صنایع که اساساً بر اصول سادۀ الکترومکانیکی مبتنی است مقدار بسیار زیادی انرژی مصرف می کند و آلودگی و مواد زاید فراوانی از خود بجای می گذارد و مشخصۀ آنها عبارت است از دور طولانی تولید، مهارت های سطح پایین، کار تکراری، کالاهای استاندارد شده و وارسی های شدید بسیار مرکز یافته. از اواسط دهۀ 1950 بطور روز افزونی آشکار گردید که این صنایع عقب ماندهاند و در کشور های صنعتی رو به نابودی هستند.با آغاز انتقال این صنایع کهنه به کشورهای به اصطلاح« رو به توسعه» که در آن ارزان تر و تکنولوژی عقب افتاده تر بود، مشکل بخودی خود حل شد و به دنبال آن مجموعه ای از صنایع پیشرفتۀ جدید پدیدار گردید تا بتدریج جایگزین آنها شود. این صنایع جدید با صنایع پیشین از بسیاری جهات تفاوت فاحش داشتند. انها دیگر عموماً الکترومکانیکی نبودند و برپایۀ علوم کلاسیک دوران موج دوم ساخته نشده بودند. بلکه در عوض آنها محصول پیشرفتهای سریعی بودند که در برخی از رشته های علمی بدسن آمد و تابیست و پنج سال اخیر یا در مرحلۀ ابتدایی بودند یا اصلا وجود خارجی نداشتند نظیر الکترونیک کوانتمی، تئوری اطلاعات، زیست شناسی ملکوی، اقیانوس شناسی، زیست بوم شناسی، فیزیک هسته ای و علوم فضائی. نواحی یا بخشهایی از اقتصاد که مبتنی بر صنایع موج سوم هستند به سرعت روبه توسعه گذاشته اند، در حالیکه آنان که بر صنایع موج دوم مبتنی اند کارشان کساد شده است.امروزه چهار رشته از صنایع بهم مرتبط آماده برای رشد اساسی اند و بار دیگر با خود تحولاتی اساسی در زمینه قدرت اقتصادی، نظم اجتماعی و سیاسی بهمراه آورند.

ماشین ها در مدار زمین

صنایع فضائی دومین رشتۀ صنایع را در سپهر فنی در حال تکوین تشکیل می دهند. علی رغم تأخیرات، پنج اتوبوس فضائی احتمالا بزودی حمل و نقل بار و مسافر را بین زمین و فضا با برنامه ای هفتگی آغاز خواهند کرد. مردم تأثیر این حادثه را دست کم گرفته اند. اما بسیاری از شرکت های امریکایی و اروپایی این رشته صنایع را " راهگشای بزرگ"و سرمنشأ انقلاب بعدی در تکنولوژی پیشرفته تلقی کرده اند و خود را با پیشرفت های آن همگام می کنند. در نتیجه " صنعت فضائی" موضوع داغ مورد بحث بین دانشمندان، مهندسان و مدیران صنایع پیشرفته گردیده است. سازندگان شیشه به جستجوی شیوه هایی جهت ساختن مواد لازم برای الیاف اپتیک و اشعۀ لیزر در فضا برآمده اند.از آن مهم تر محصولات کاملا جدیدی است که به هیچ قیمتی نمی توان آنها را روی زمین ساخت.TRW که یک شرکت فضانوردی و الکترونیک است چهار صد نوع آلیاژ مختلف شناسایی کرده است که به علت نیروی جاذبه نمی توان آنها را در زمین ساخت.

بسوی اعماق اقیانوس ها

کشش بسوی اعماق دریاها بازتابی است از کشش بسوی فضای لایتناهی ماوراء جوکه مبنای سومین رشتۀ صنایع را که احتمالا بخش اصلی سپهر فنی جدید است، تشکیل می دهد. در دنیائی آزمند و گرسنه، اقیانوس می تواند به حل مشکل غذا کمک کند. اگرکشت و زارع و پرورش حیوانات دراقیانوس بنحو شایسته ای انجام گیرد، اقیانوس ها قادر خواهند بود بطور نامحدودی نیاز بسیار اساسی ما را به پروتئین تأمین کنند. ماهیگیری تجاری که امروزه بشدت صنعتی شده است و کشتی های کارخانه ای ژاپنی و روسی که دریاها را از این سو به آن سو زیر پا می گذارند، به کشتار بی حد و ظالمانه ای دست زده اند که بطور قطع به انهدام کامل بسیاری از اشکال زندگی دریایی منجر خواهد شد.

جاسوسی یکی از پرقدرت ترین استعاره ها و مهیب ترین پدیده های زمان ماست.

صدها فیلم تا کنون مأمور 007 و حریفان متهور افسانه ای اش را با اعجاب و تحسین به تصویر کشیده اند، تلویزیون ها و کتاب های جیبی تصاویر بی شماری از جاسوس به عنوان موجودی شجاع، رمانتیک، فاقد اخلاق، فراتر ( یا حقیرتر) از خود زندگی خلق می کنند. و در عین حال دولت ها میلیاردها دلار صرف جاسوسی می کنند.کار اصلی جاسوس کسب اطلاعات است و اطلاعات شاید سریع تراز هر رشتۀ دیگری در جهان رشد پیدا کرده و امروزه به صورت مهمترین رشتۀ فعالیت درآمده است. با چنین اوصافی جاسوس به صورت نماد زندۀ انقلابی درآمده که هم اکنون سپهر اطلاعاتی را دگرگون ساخته است

فرهنگ بدون بچه

تحول مهم دیگر افزایش تعداد زوج هایی است که مایل به داشتن بچه نیستند و به اصطلاح شیوۀ زندگی بدون بچه را برای خود انتخاب کرده اند. امروزه سازمان هایی بوجود آمده که زندگی بدون بچه را تشویق می کند و بی میلی نسبت به داشتن بچه در بسیاری کشورهای صنعتی رو به افزایش گذاشته است. سازمانی به نام " اتحاد ملی برای بچه داشتن اختیاری" بوجود آمده است که کارش دفاع از حقوق افراد بدون بچه و مبارزه با تبلیغات طرفدار زاد و ولد است. حال این پرسش بکرات مطرح می شود که : " آیندۀ خانواده چه خواهد بود؟ " معمولا براین واقعیت دلالت دارد که درهمان حال که خانوادۀ هسته ای موج دوم، سلطه اش را از دست می دهد، اشکال دیگری از خانواده جایگزین آن خواهد شد. آنچه محتمل به نظر می رسد این است که در تمدن موج سوم در میان انواع خانواده ها شکل واحدی وجود نخواهد داشت که بتواند برای مدتی طولانی همۀ اشکال خانواده را تحت الشعاع خود قرار دهد، بلکه برعکس، آنچه خواهد بود تنوع ساختارهای خانواده است. به جای اینکه توده های مردم در نوع واحدی از خانواده زندگی کنند، ما خواهیم دید که مردم در طول زندگی خود مطابق با سلیقۀ شخصی و عادات خود از یک شیوۀ زندگی خانوادگی به شیوۀ دیگر روی خواهند آورد.و...

بابک اکبرنیا واحد 41 گروه k

الوین تافلر

ترجمه شهیندوخت خوارزمی

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

با عرض سلام به شما هم دانشگاهیان عزیز همانگونه که از طریق سایت دانشگاه مطلع شدید ترم تابستانی تا سقف 6 واحد برگزار می گردد. در اطلاعیه قرار داده شده به دروس مهارت های مشترک اشاره شده که می توان آن را در ترم تابستان گذراند. جهت اطلاع شما عزیزان دروس مهارت های مشترک رشته روابط عمومی مقطع کارشناسی ترمی طبق مصوبه شورای برنامه ریزی آموزشی و درسی علمی - کاربردی به شرح ذیل می باشد:

1- اصول و فنون مذاکره 2 واحد

2- مدیریت کسب و کار و بهره وری 2 واحد

3- مدیریت مراکز و سازمانهای فرهنگی 2 واحد

+ تعداد بازدید : 1 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

پدر آن دیگری

نویسنده : پری نوش صنیعی

*******************************************************************

مادر امروز برای 20 سالگی ام جشن تولد مفصلی گرفته و من به دور از هیاهوی دوستان بیست سال گذشته را مرور می کنم . از روزی که به خنگیم پی بردم ، نسبت به این کلمه حساس شدم ، وقتی به این اسم صدایم می کردند عصبانی میشدم یا جیغ می کشیدم ، چیزی را می شکستم یا کسی را می زدم و یک خرابکاری درست و حسابی راه می انداختم ولی از آن لحظه که واقعیت را پذیرفتم حالت هایم عوض شد ، با شنیدن این اسم عصبانی نمیشدم ولی انگار چیزی راه گلویم را می بست........ (بقیه در ادامه مطلب )

پدر آن دیگری

نویسنده : پری نوش صنیعی

*******************************************************************

مادر امروز برای 20 سالگی ام جشن تولد مفصلی گرفته و من به دور از هیاهوی دوستان بیست سال گذشته را مرور می کنم . از روزی که به خنگیم پی بردم ، نسبت به این کلمه حساس شدم ، وقتی به این اسم صدایم می کردند عصبانی میشدم یا جیغ می کشیدم ، چیزی را می شکستم یا کسی را می زدم و یک خرابکاری درست و حسابی راه می انداختم ولی از آن لحظه که واقعیت را پذیرفتم حالت هایم عوض شد ، با شنیدن این اسم عصبانی نمیشدم ولی انگار چیزی راه گلویم را می بست ، در کنجی می نشستم زانوهایم را بغل می کردم و آرزو می کردم از این هم کوچکتر شوم آنقدر کوچک که هیچ کس نتواند مرا ببیند و این برای بچه چهارساله رنج بزرگی است . تازه اوایل فکر می کردم خنگ بودن خوب است و وقتی همه با خنده به این اسم صدایم می کردند خوشم می آمد چون همه با خوشحالی این را می گفتند . روزی که فهمیدم خنگ بودن خوب نیست روز خیلی بدی بود . من هنوز بعد از چهار سال حرف نمی زدم و همه فامیل می دانستند که من خنگ و عقب افتاده ام . همه حتی شادی خواهر کوچکترم که مثل بلبل حرف می زد ، آرش برادر بزرگترم که همیشه شاگرد اول بود و پدرش بهش افتخار می کرد و پدر آرش .ولی مادر نمی خواست قبول کند چون چندتا دکتر تا حالا بهش گفته بودند که من مشکلی ندارم !

مادر همیشه و در همه حال مراقب من بود و از من حمایت می کرد حتی وقتی خرابکاری های بزرگی می کردم خیلی خوب با دروغ و پنهان کاری سعی می کرد من را از گناه مبرا کند . ازاینکه آرش و پدرش هیچگاه از من حمایت نکردند و حق را به دیگران میدادند تمام وجودم می سوخت و باید کاری می کردم مثلا خط خطی و پاره کردن روزنامه دیواری آرش . این اولین خرابکاری من بود . انتقام مزه شیرینی داشت و ببی و اسی که تنها دوستان دنیای خیالی من بودند و تنها کسانی که از رازهای دل من خبر داشتند هم خیلی خوشحال شدند اسی گفت: فردا حق باباشم کف دستش می ذاریم اونم به ما می گه خنگ ! و همان شب با قیچی روی ماشینش نقاشی کشیدم . وقتی فهمید از خشم سرخ شد دستش را بلند کرد که مادر خودش را جلو انداخت دستم را از دستش بیرون کشید و مرا نجات داد . اینها تنها خرابکاری های من نبود . من دیگر یاد گرفته بودم از مردمی که مرا خنگ یا عقب افتاده صدا می کنند چطور انتقام بگیرم تا دلم خنک شود . بتوانم دوباره با اسی و ببی بازی کنم ، دور اتاق بچرخم و سه نفری با هم بخندیم . تنبیه هم می شدم ولی مهم نبود . کاش می توانستم فحش دهم ، تمام بچه ها فحش بلد بودند ولی حیف ...

پرتاب کردن آجر از بالکن روی سر مادربزرگ که همش به مادرم می گفت این بچه رو یه دکتری ببرو مادر را به گریه می انداخت .قیچی کردن لباس عروسی عمه شهین درست شب قبل ار عروسی و دقیقا همون شب بود که مادر با تمام غم و خستگی و دل آزرده از حرف مردم و کارهای من کنارم نشست ، دو قطره اشکی که از چشمان پر محبتش بر گونه هایش دویده بود را پاک کردم با التماس نگاهی به من کرد و گفت : "فقط یک کلمه ، یک کلمه بگو مامان" و چهره غم زده و خسته مادر چنان دلم را به درد آورده بود که حاضر بودم هر کاری برای تسکین او بکنم . این اشتیاق بی حد ترس از حرف زدن را از خاطرم برد . دهان باز کردم و خیلی ساده و روان گفتم : "مامان"!صدای نا آشنا در گوش هایم طنین عجیبی داشت به راستی این صدای من بود ؟!اشک از چشمان مادر سرازیر شد با التماس گفت "بازمبگو یک بار دیگه "و با صدای زنگ تلفن از جا پرید و خیلی سریع خبر حرف زدن من را به پدر آرش داد و خیلی سریع این خبر در کل مجلس عروسی پیچید . اما مادر به من خیانت کرده بود . اون نباید این راز رو فاش می کرد از دستش عصبانی بودم . اسی می گفت : "چرا به بابای آرش گفت که ما حرف زدیم ؟! چرا به بقیه هم گفت ".به هرحال تا مدتهای بعد هم هیچ کس هیچ صدایی از من نشنید و مادر را متهم به توهم کردند .

آرش پسر خوبی برای پدر و مادرش بود . خنگ نبود همیشه شاگرد اول بود و پدرش بهش افتخار می کرد و همیشه توی فامیل و بین همکاراش از آرش تعریف می کرد و اینکه چقدر باهوشه و حتما میخواد وقتی بزرگ شد دکتر بشه . آرش از صبح تا ظهر مدرسه بود بعدش هم کلاسهای جورواجور درسی وقتی به خانه می آمد از خستگی نای غذا خوردن هم نداشت . دفعه دومی که حرف زدم شبی بود که از خسرو پسر عمو حسین خیلی عصبانی شدم . خشم در تمام وجودم شعله کشید .آزارهایی که از خسرو دیده بودم پیش چشمم مجسم شد ، با نفرت و قدرتی که از جثه کوچکم بعید بود فریاد زدم :" دیوث ، مادر قهوه ای !... "

اینها بدترین فحش هایی بودند که بلد بودم و در ذهنم به آدم های بد می دادم ولی از سکوت ناگهانی جمع فهمیدم که اینبار فحش ها در ذهنم گفته نشده بلکه بر زبانم هم آمده و همه شنیده اند . بسرعت فرار کردم . پشت سرم فریاد شادمانه مادر را که قبل از همه از بهت بیرون آمده بود شنیدم : حرف زد ...!دیدید ، حرف زد ...

تا سن مدرسه دیگر کسی حرفی از من نشنید و در این سالها خشم و نفرتم از پدر آرش بیشتر می شد . مثل اینکه خیلی بهش برخورده که بچه اش این جوریه ، احساس سرشکستگی می کنه ، یادمه یک روز پیش همکاراش با افتخار آرش رو معرفی کرد و گفت : "این آرشه که براتون تعریف کردم . ماشاا.. شاگرد اوله ، تمام نمره هاش بیسته ، بزودی اسمشو توی برندگان المپیاد ریاضی فیزیک می بینید ." من کناری ایستادم با کنجکاوی منتظر بودم ببینم در مورد من چه می گوید . او با زرنگی به اطراف نگاه کرد و گفت "یه شهاب هم دارم .( مثل این بود که بگه یه سگ هم دارم !) همین جاهاست" . ( مطمئن بودم می داند که پشت سرش ایستادم ولی مخصوصا برنمی گشت .)

بالاخره با آمدن مادربزرگ ( مادر مامان) از جنوب به علت پیگیری بیماری اش و هم اتاق شدن او با من و با طرفندهای اومن کم کم حرف زدم .او خوب می دانست حرف نزدن من بخاطر ترس از عکس العمل دیگران است . تا چند هفته ای با قصه گویی مرا به حرف واداشت اما فقط با او حرف می زدم حتی مادر هم خبر نداشت . آخه بی بی بهم قول داده بود که به کسی نگه و این قول بهم احساس امنیت می داد . اما یه روز مادر از پشت در صدامو شنید و ...

بالاخره کم کم وارد مدرسه شدم و همه فهمیدند که من حرف می زنم اما همچنان با پدر آرش کلامی نمی گفتم او هم تلاشی نمی کرد . در کلاس دوم خطم مورد توجه معلم قرار گرفت و از مادر خواست تا من را به کلاس خطاطی بفرستد .از آن پس جایزه های متعددی بخاطر خطاطی گرفتم . من دوره دبستان را بخوبی طی کردم البته شاگرد اول نمیشدم . وقتی آرش در کنکور پزشکی قبول نشد مثل دیواری فرو ریخت ناراحتی اعصاب و افسردگی شدید کارش را به بیمارستان کشاند . از درس و کتاب متنفر شد . سه سال زیر نظر دکتر بود تا کم کم تبدیل به آدمی معمولی شد . تازه فهمید که از اول هم پزشکی را دوست نداشته و عاشق ادبیات است .

من هر سال در مسابقات آموزشگاهی مقام اول را بدست می آوردم . تابلوهایم روز به روز کامل تر و زیباتر می شد . کلمات برای من ارزش جادویی داشتند . سالها محرومیت از قدرت بیان ، چنان اصالت و وزنی به کلمات داده بود که مفاهیم را ذهنم چندین برابر می کرد و به آنها رنگ و بویی می داد که در تابلوهایم به نمایش در می آمد . استادم با شوق می گفت : "تو روح کلمات را می نویسی . این دیگه خطاطی نیست بیشتر یک نوع نقاشی پر مفهومه "

تازه وارد کلاس پنجم شده بودم که استادم ترتیبی داد تا کارهای من هم در نمایشگاهی که از آثار استادان تشکیل می شد به نمایش بگذارند. در پایان نمایشگاه قراربود جشنی برپا شود و به هنرمندان جوایزی بدهند و همه خانواده برای تشویق من آمده بودند . وقتی نوبت من شد و جایزه را گرفتم استاد گفت "من از پدر شهاب خواهش می کنم تشریف بیارن بالا و چند کلامی در مورد این هنرمند جوان بگویند ." مادر با دستپاچگی گفت " ناصر با تو هستند بلند شو " ! به اطراف نگاه کرد از جا برخاست و به سوی جایگاه رفت . صدایش در بلندگو نا آشنا و بم تر از همیشه بود ولی بغضی که در صدایش بود ربطی به بلندگو نداشت . چهره اش رنگ پریده بود و لبهایش می لرزید . پس از درنگ نسبتا طولانی گفت " داشتن فرزندی مانند شهاب آرزوی هر پدر و مادری است . او به تنهایی به این مقام دست یافته ، من برای او کاری نکرده ام . لیاقت او بیش از آن چیزی است که من به او داده ام . امیدوارم مرا ببخشد " و سپس مرا در آغوش گرفت و بوسید . عکاس ها از این صحنه عکس گرفتند و مادر این عکس را مانند تفاهم نامه پایان جنگی جانفرسا آنقدر بزرگ کرد که قابش نیمی از دیوار اتاق را گرفت .

در روزهای بعد هر دو کم رو و ناتوان در بیان احساسات سعی می کردیم نگاه مهرآمیزی نسبت به هم داشته باشیم ولی برای یادگیری هنر عاشقی کمی دیر بود و زمان بسیاری نیاز داشت تا فرصت های از دست رفته را جبران کنیم . آیا اصلا قابل جبران بودند؟

سالها گذشته . من حالا دانشجوی سال دوم هنر هستم . ولی هنوز هم اعتماد به نفس ندارم . به راحتی نمی توانم با دیگران ارتباط برقرار کنم وقتی تصمیم می گیرم در جمعی حرف بزنم یا اظهار عقیده کنم قلبم چنان به تپش می افتد که یا از گفتن مطلب منصرف می شوم و یا با چنان صدای لرزانی حرف می زنم که هیچ کس متوجه منظورم نمیشود . هنوز هم ته دلم خود را خنگ می دانم . مادر نگران من است و سعی می کند کاری کند تا بیشتر با همسن و سالانم نزدیک شوم . امروز برای بیست سالگی ام جشن تولد مفصلی گرفته بود.

اتاق مهمان ها مملو از آدم بود . کوروش هم کلاسی شلوغ و خوش خلقم به عکس قاب شده روی دیوار اشاره کرد و گفت " بچه ها بیاین این عکسو ببینید ! شهاب چقدری بوده ، خیلی با مزه است . این عکس مال چه موقع است ؟ "

کلاس پنجم بودم

- این آقاهه کیه که اینطوری بغلت کرده ؟

- به عکس خیره شدم و به آرامی گفتم : " این ...؟! این بابای آرشه !...َ

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

نلسون ماندلا

اولین رئیس‌جمهور آفریقای جنوبی

مشغول به کار
۱۰ مه ۱۹۹۴ – ۱۴ ژوئیه ۱۹۹۹

معاون رئیس‌جمهور

اف. دبلیو. کلرک
تابو امبکی

پس از

اف. دبلیو. کلرک

پیش از

تابو امبکی

دبیرکل جنبش عدم تعهد

Andrés Pastrana Arango

مشغول به کار
۱۹۹۸۱۹۹۹

پس از

آندرس پاسترانا آرانگو

پیش از

تابو امبکی

اطلاعات شخصی

تولد

نِلسون رولیهلاهلا ماندِلا
۱۸ ژوئیهٔ ۱۹۱۸
موزو، متاتا، ترانسکی

مرگ

۵ دسامبر ۲۰۱۳ (۹۵ سال)
ژوهانسبورگ

ملیت

آفریقای جنوبی

حزب سیاسی

کنگره ملی آفریقا

همسر

اولین نتوکو ماسه
وینی ماندلا
گراسا ماشل

پیشه

، سیاستمدار

دین

متدیست

امضاء

وب‌گاه

www.nelsonmandela.org

نِلسون رولیهلاهلا ماندِلا (زاده ۲۶ تیر ۱۲۹۷ برابر با ۱۸ ژوئیه ۱۹۱۸ - درگذشته در ۱۴ آذر ۱۳۹۲ برابر با ۵ دسامبر ۲۰۱۳) نخستین رئیس جمهور آفریقای جنوبی است که در انتخابات دموکراتیک عمومی برگزیده شد. وی پیش از ریاست جمهوری از فعالان برجستهٔ مخالف آپارتاید در آفریقای جنوبی و رهبر کنگره ملی آفریقا بود. او به خاطر دخالت در فعالیت‌های مقاومت مسلحانه مخفی محاکمه و زندانی شد. مبارزه مسلحانه، برای ماندلا، آخرین راه چاره بود؛ او همواره پایبند به عدم توسل به خشونت بود.[۱]

نلسون ماندلا در زمان دستگیری خود، در سال ۱۹۶۲، عضو برجسته کمیته مرکزی حزب کمونیست افریقای جنوبی بود. فقط پس از درگذشت او بود که حزب کمونیست همزمان با کنگره ملی آفریقا این حقیقت تاریخی را اعلام کردند.[۲]

ماندلا در طول ۲۷ سال زندان، که بیشتر آن را در یک سلول در جزیره روبن سپری کرد، مشهورترین چهرهٔ مبارزه علیه آپارتاید در آفریقای جنوبی شد. گرچه رژیم آپارتاید و ملت‌های طرفدار آن وی و کنگره ملی آفریقا را کمونیست و تروریست می‌دانستند، مبارزه مسلحانه بخشی جدایی‌ناپذیر از مبارزه علیه آپارتاید بود. ماندلا پس از آزادی از زندان در سال ۱۹۹۰، سیاست صلح‌طلبی را در پیش گرفت، و این امر منجر به تسهیل انتقال آفریقای جنوبی به سمت دموکراسی‌ای شد که نماینده تمامی اقشار مردم باشد.

ماندلا پس از دریافت جوایزی در طول چهار دهه، یک چهره سرشناس دولتی بود که تا اواخر عمر خود در مورد مسائل مهم عقاید خود را ابراز می‌کرد. او را در آفریقای جنوبی اغلب تحت عنوان مادیبا می‌شناسند، این عنوان افتخاری را بزرگان خاندان ماندلا به وی داده‌اند. این عنوان دیگر مترادف با نام نلسون ماندلاست. بسیاری از مردم آفریقای جنوبی نیز به‌نشانهٔ احترام وی را مخولو (پدربزرگ) صدا می‌زنند.وی بنیان گذاربنیاد ریش‌سفیدان می باشد.

محتویات

آغاز زندگی

ماندلا در یک خانواده تمبو در روستای کوچک موزو در ناحیه متاتا، مرکز مناطق ترانسکیاز استان کیپ از اتحادیه آفریقای جنوبی به دنیا آمد. پدر ماندلا، گادلا هنری مپهاکانییسوا، عضو شورای سلطنتی مردم تمبو بود، او از زمان تولد این مقام را به ارث برده بود و ماندلا نیز قرار بود چنین مقامی را به ارث ببرد. پدر ماندلا نقشی اساسی در به سلطنت رسیدن جونگینتابا دالیندیبو در تمبو داشت، دالیندیبو نیز پس از مرگ گادلا با به فرزندی گرفتن ماندلا به صورت غیر رسمی این لطف وی را جبران کرد. در مجموع، پدر ماندلا چهار همسر داشت، که از این تعداد در مجموع سیزده فرزند (چهار پسر و نه دختر) داشت. ماندلا از نوسکنی فنی سومین ('سومین' از نظر نظام رتبه بندی پیچیده سلطنتی) همسر گادلا، در «اومزی» یا مزرعه‌ای که ماندلا بیشتر دوران کودکی خود را در آن سپری کرد به دنیا آمد.

رولیهلاهلا ماندلا در هفت سالگی، نخستین عضو خانواده خود بود که به مدرسه پا گذاشت، وی در مدرسه توسط یک معلم متدیست، با تبعیت از نام هوراسیو نلسوندریاسالار انگلیسی «نلسون» نام نهاده شد. پدر رولیهلاهلا وقتی وی نه ساله بود در نتیجه بیماری سل درگذشت، و جونگینتابا، نایب السلطنه سرپرستی وی را بر عهده گرفت. ماندلا در یک مدرسه تبلیغی وسلی در همسایگی محل زندگی نایب السلطنهمشغول به تحصیل شد. بر اساس رسوم تمبو، او در شانزده سالگی تشریف، و درموسسه شبانه روزی کلارک بری، مشغول به تحصیل فرهنگ غرب شد. او به جای سه سال، در دو سال مدرک مقدماتی خود را اخذ کرد.

ماندلا در نوزده سالگی، در سال ۱۹۳۷، به هلدتون، دانشکده وسلی در فورت بیوفورتکه بیشتر خانواده سلطنتی در آن مشغول به تحصیل بودند عزیمت کرد، و به ورزش‌های بوکس و دو و میدانی علاقه‌مند شد. پس از کنکور|شرکت در کنکور، او شروع به تحصیل در مقطع کارشناسی علوم انسانی|کارشناسی در دانشگاه فورت هار کرد، او در این دانشگاه با اولیور تامبو، آشنا شد و آنها تبدیل به دوست و همکار پایداری شدند.

ماندلا در پایان سال اول تحصیلات خود، در تحریم شورای نمایندگی دانشجویان که در اعتراض به سیاست‌های دانشگاه انجام گرفت شرکت کرد، و پس از آن از فورت هار اخراج شد. کمی پس از آن، جونیگنتابا به ماندلا و جاستیس (پسر نایب السلطنه که وارث تاج و تخت بود) اعلام کرد که قصد دارد برای هر دوی آنها مراسم ازدواج ترتیب دهد. هر دو مرد جوان با ناراحتی از این مساله به جای آنکه ازدواج کنند، تصمیم گرفتند راحتی قلمرو نایب‌السلطنه را رها کرده و به تنها جایی که امکانش بود بگریزند: ژوهانسبورگ. ماندلا به محض ورود ب ژوهانسبورگ، به عنوان نگهبان معدن شروع به کار کرد. اما، بلافاصله پس از آنکه کارفرمای وی پی برد که ماندلا پسر ناتنی نایب‌السطنه‌است که از خانه گریخته وی را اخراج کرد. پس از آن ماندلا به لطف ارتباطی که با دوست و همکار خود والتر سیسولو داشت به عنوان منشی یک شرکت حقوقی شروع به کار کرد. ماندلا در حین کار، تحصیلات خویش را به صورت مکاتبه‌ای در دانشگاه آفریقای جنوبی (UNISA) به اتمام رساند، و پس از آن شروع به تحصیل در رشته حقوق در دانشگاه ویتواترسرند کرد. ماندلا در این مدت در شهرکی به نام الکساندرا زندگی می‌کرد.

فعالیت سیاسی

پس از آنکه حزب ملی گرا که اکثریت اعضای آن را آفریکانسهای طرفدار سیاست جدایی نژادی آپارتاید تشکیل می‌دادند در انتخابات ۱۹۴۸ پیروز شد، ماندلا در مخالفت کنگره ملی آفریقا در سال ۱۹۵۲ و مبارزات کنگره خلق در سال ۱۹۵۵، که اتخاذ منشور آزادیتوسط آن برنامه بنیادین آرمان ضد آپارتاید را فراهم می‌کرد نقشی اساسی داشت. در این زمان، ماندلا و همکارش اولیور تامبو شرکت حقوقی ماندلا و تامبو را مدیریت می‌کردند، و خدمات حقوقی رایگان یا ارزان قیمت در اختیار آن دسته از سیاهانی که قادر به برخورداری از نمایندگی قانونی نبودند قرار می‌دادند.

ماندلا که در آغاز طرفدار مبارزه عمومی غیر خشونت آمیز بود، در ۵ دسامبر ۱۹۵۶ به همراه ۱۵۰ تن دیگر دستگیر شده، و متهم به خیانت شد. محاکمه به اتهام خیانت از ۱۹۵۶ تا ۱۹۶۱ ادامه یافت، و همگی آنان تبرئه شدند. از سال ۱۹۵۲ تا ۱۹۵۹ با روی کار آمدن طبقه جدیدی از فعالان سیاه‌پوست (آفریکانیست) در شهرکها که خواستار اتخاذ تدابیر جدی‌تری علیه رژیم حزب ملی‌گرا بود، فعالیت کنگره ملی آفریقا با اختلالات زیادی همراه بود. رهبران کنگره ملی آفریقا یعنی آلبرت لوتولی، اولیور تامبو و والتر سیسولو نه تنها احساس می‌کردند که تحولات با سرعت زیادی در حال رخ دادن است، بلکه رهبری خود را نیز در خطر می‌دیدند. درنتیجه آنان در تلاش برای جلب موقعیتی بهتر از آفریکانیست‌ها بر آن شدند که موقعیت خود را از طریق اتحاد با احزاب سیاسی کوچک سفیدپوست‌ها، رنگین پوست‌ها و هندی‌ها بهبود بخشند. آفریکانیست‌ها کنفرانسمنشور آزادی را که در سال ۱۹۵۵ در کلیپتون برگزار شد به باد تمسخر گرفتند. دلیل آنها برای این کار آن بود که کنگره ملی آفریقا که بیش از ۱۰۰ هزار عضو داشت در اتحادیه کنگره تنها یک حق رای داشت. در این اتحادیه چهار دبیر کل از پنج حزب حاضر از اعضایحزب کمونیست آفریقای جنوبی (SACP) داشت، که به شدت به سیاست‌های مسکو پایبند بودند.

در سال ۱۹۵۹، پس از آنکه بیشتر آفریکانیست‌ها، با حمایت مالی از

+ تعداد بازدید : 1 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

به نام خدا

کتاب کیمیاگر

تعداد صفحات کتاب:155

نویسنده:پائولوکوئیلو

مترجم: فریبا ریاضی

داستان در مورد پسری به نام سانتیاگو می باشد. سانتیاگو به علت بد بودن هوا شب را در کلیسایی در راه به همراه گوسفندانش می گذراند. او دو بار متوالی خوابی را دید. برای تعبیر خواب خود به نزد کولی رفت و خواب خود را تعریف کرد، خواب دیده بود که با گوسفندانش در مزرعه ای است و سرو کله دختر بچه ای پیدا می شود و با گوسفندانش بازی می کند، دخترک دست سانتیاگو را می گیرد و با خود به اهرام مصر می برد و به او می گوید که اگر به اینجا بیایی گنج نهانی را پیدا خواهی کرد و وقتی میخواهد جای گنج را نشان دهد سانتیاگو از خواب می پرد. پیرزن به سانتیاگو گفت که باید به اهرام مصربروی و در آنجا گنجی است که تو را ثروتمند می کند و از او قول گرفت که وقتی گنج را پیدا کرد یک دهم آن را به پیرزن بدهد.پسرک پرسید چطور باید به آنجا بروم؟ اما پیرزن نتوانست کمکی به او کند، نا امیدانه رفت و تصمیم گرفت که دیگر خوابهایش را تعبیر نکند. پسرک در پارک مشغول خواندن کتابی شد که مردی کنارش نشست و سر صحبت را با او باز کرد و از کتابی که می خواند سوال کرد پسرک از همصحبتی با مرد احساس نارضایتی می کرد، خواست کتاب را پس بگیرد و به نزد گوسفندانش بازگردد که مرد به او گفت یک دهم گوسفندانت را به من بده تا بگویم چگونه گنج پنهان را پیدا کنی ، پسرک گمان کرد که مرد از آشنایان پیرزن کولی است و میخواهد از او پول بگیرد اما قبل از اینکه چیزی بگوید مرد خیلی سریع با یک چوب نام پسرک و نام پدر و مادر و نام مدرسه ای که در آن درس خوانده بود را نوشت. پیرمرد گفت که پادشاه است، به این دلیل سر راه پسر ظاهر شده است که سانتیاگو به دنبال عملی کردن افسانه شخصی خودش می باشد و در مرحله ای قرار گرفته که می خواهد از آن بگذرد. روز بعد پسرک 6 عدد از گوسفندانش را برای پیرمرد برد و پیرمرد گفت که گنج در مصر نزدیک اهرام مصر است و باید نشانه ها را دنبال کنی و دو سنگ سیاه و سفید به او داد ( سنگ سیاه به معنی آری و سنگ سفید به معنی نه) و گفت هر جا از خواندن نشانه ها عاجز شدی این سنگها به تو کمک خواهند کرد. پسرک مابقی گوسفندان را فروخت و راهی سفر شد. در راه در کافه ای توقف کرد و در آنجا با مردی آشنا شد و از او کمک خواست مرد گفت باید از کویر بگذری اما اگر پول داشته باشی من به تو کمک خواهم کرد و به این ترتیب مرد راهنمای او شد. آنها شتری خریدند و به راه افتادند. سانتیاگودر بازار حواسش به شمشیری پرت شد و مرد راهنما با پولها پا به فرار گذاشت و او بدون پول ماند اما دو سنگی که پیرمرد به او داده بود به او دلگرمی داد. به راه افتاد و به دنبال نشانه ها گشت، به بلورفروشی ای رسید و به صاحب آن گفت در ازای تمیز کردن کریستال ها چیزی دهید تا من بخورم . مرد سخنی نگفت، سانتیگو بلورها را تمیز کرد و بلافاصله چند نفر بلورها را خریدند، مرد گفت در مغازه ام کار کن، پسرک در مغازه کار کرد تاپول خرید گوسفندان را جور کند و به اسپانیا بازگردد. رفتن به مصر برای او رویای دست نیافتنی شده بود. به ازای فروش هر بلوردستمزدی دریافت می کرد. پسرک باعث شد فروش مرد دو برابر شود و با قفسه ای که پایین تپه زد فروش را بسیار زیاد کرد. یک سال گذشت و آنقدر پول جمع کرد که می توانست 120 گوسفند و یک بلیط

برگشت بخرد. سانتیاگو مشغول جمع کردن وسایلش بود تا بازگردد که چشمش به سنگهایی که پیرمرد داده بود افتاد و بار دیگر به یاد حرف پیرمرد افتاد که نباید از رویاهایش دست بکشد. کمی فکر کرد و متوجه شد که هر وقت بخواهد می تواند به اسپانیا برگردد اما فقط الان شانس رسیدن به گنج را دارد. پس تصمیم گرفت که به مصر برود. منتظر ماند تا کاروانی برسد و با آن همراه شود . در انباربا مردی آشنا شد که مانند خودش آن دو سنگ را داشت و پادشاه به او هدیه داده بود. مرد انگلیسی گفت که در انجیل آمده است که فقط با این دو سنگ می توان پیشگویی کرد و کشیش ها این سنگها را در گردنبند طلای خود می گذارند. مرد انگلیسی معتقد بود که یک زبان جهانی وجود دارد که هرکس آن را می فهمد اما فراموش شده است مرد انگلیسی به دنبال زبان جهانی می گشت و به دنبال کیمیاگری بود که این زبان را می دانست.کاروانی از راه رسید و آن دو راهی واحه شدند . رئیس کاروان با آنها صحبت کرد و گفت که تحت هر شرایطی باید از دستوراتش اطاعت کنند تا زنده از کویر عبور کنند.سانتیاگو با خود فکر کرد همانطور که از گوسفندانش و ظروف کریستال چیزهای زیادی یاد گرفته از کویر هم می تواند چیزهایی یاد بگیرد. کاروان وقتی به مانعی می رسید باید مسیر را عوض می کرد. مهم نبود که چند بار مسیر عوض می شود مهم این بود که راه را درست بروند. سانتیاگو به مرد انگلیسی از نشانه های کویر گفت و مرد انگلیسی نیز از نوشته های کتاب برای او سخن می گفت. به این نتیجه رسیدند که مرد انگلیسی باید به کویر بیشتر نگاه کند و سانتیاگو کتابها را بخواند. پسرک از کتابها سر در نمی آورد. کتابی که نظرش را جلب کرد در مورد کیمیاگران مشهور بود که تمام عمر خود را صرف تصفیه فلزات کرده بودند و معتقد بودند که اگر فلزی سالها تحت تاثیر حرارت قرار بگیرد خاصیت خود را از دست می دهد و آنچه باقی می ماند روح جهان است ، روح جهان، زبان ارتباط همه موجودات عالم است.آنها این کشف را اکسیر اعظم می نامیدند که قسمتی از آن مایع و قسمتی از آن جامد و از جنس سنگ است. قسمت مایع اکسیر جوانی نام دارد و به قسمت جامد سنگ کیمیاگری می گویند.مرد انگلیسی گفت که کیمیا هر فلزی را تبدیل به طلا می کند، سانتیاگو کم کم به کیمیاگری علاقه مند شد.او زندگی افرادی که موفق شده بودند را مطالعه کرد اما وقتی خواست طرز بدست آوردن اکسیر اعظم را یاد بگیرد کاملا گیج شد ،چیزی جز نقوش درهم و خطوط مبهم نمی دید. او کتابها را به مرد انگلیسی پس داد.همانطور که سانتیاگو از کتابها چیزی نفهمیده بود مرد انگلیسی هم از تماشای کویر چیزی متوجه نشده بود.روش آموختن آن دو نفر با هم فرق داشت و هر کدام به دنبال افسانه شخصی خود بودند. صحبت از جنگ بود. سانتیاگو پیش ساربان رفت و از جنگ پرسید، ساربان گفت اگر در زمان حال زندگی کنی از جنگ هراسی نخواهی داشت و احساس شادمانی خواهی کرد واگر باور کنی زندگی همین لحظه ای است که در آن هستیم زندگی برایت تبدیل به جشن می شود. بعد از چند روز به واحه رسیدند . واحه شهر بسیار بزرگی بود و سیصد حلقه چاه آب و پنجاه هزار اصله درخت خرما داشت و خیمه های رنگارنگی در میان درختان برپا شده بود. مرد انگلیسی به دنبال کیمیاگر بود اما از هر کس سوال می کردهیچ کس کیمیاگررا نمیشناخت. به ذهنش رسید که شاید کسی به اسم اورا نمی شناسد، پس دنبال پیرمردی که بیماران را معالجه می کرد گشت، دختری را دیدند که از چاه آب برمیداشت، از دخترسوال کردند، نام دختر فاطمه بود، دختر گفت او همان مردی است که همه اسرار جهان را می داند و با جن های کویرارتباط دارد.دخترک به سمت جنوب اشاره کرد و رفت. مرد انگلیسی به دنبال کیمیاگررفت وپس از مدتی ناراحت بازگشت گفت که کیمیاگر از او سوال کرده است که آیا سرب را به فلز تبدیل کرده است ؟ وقتی با جواب منفی مرد انگلیسی روبرو شده است به او گفته است که برو و تلاش کن. سانتیاگو مرتب پیش چاه می رفت تا دخترک را ببیند ، پس از مدتی از او تقاضای ازدواج کرد و تمام زندگی خود را تعریف کرد و گفت به دنبال گنج نهان است، او فهمید که حاضر است به خاطر دخترک از گنج بگذرد و در آنجا بماند. دخترک از او خواست که به راهش ادامه دهد و اگر واقعا بخشی از رویایش باشد روزی بازخواهد گشت. پسرک به حرفهای فاطمه فکر می کرد که ناگهان دید دو شاهینی درآسمان پرواز می کردند ناگهان به جان هم افتادند و یکی دیگری را از بین برد. پی برد که نشانه ای است ، پیش سران قبیله رفت و از نشانه سخن گفت. سران قبیله گفتند که واحه بی طرف است و به آن حمله نخواهد شد اما پیرمردی که آنجا بود سخنش را قبول کرد و نگهبانها آماده باش شدند. پیرمرد گفت که اگر تا فردا جنگ شد به ازای هر ده کشته دشمن تو یک سکه طلا می گیری اما اگر جنگی نشد تو را خواهیم کشت . سانتیاگو شرط بندی خطرناکی کرده بود. اما می دانست که اگر فردا کشته شود یعنی خداوند نمی خواسته آینده را تغییر دهد و حداقل بعد از کسب این همه تجربه و آشنایی با فاطمه مرده بود واز این بابت خوشحال بود. در این فکر بود که مردی با اسبی بزرگ جلویش ظاهر شد و حامل پیامی از کویر بود.مرد گفت چه کسی جرات کرده پرواز شاهین را معنی کند؟ سانتیاگو گفت که من بودم و آماده مرگ شد اما مرد سوار شمشیر خود را کنار گذاشت و گفت میخواسته جراتش را امتحان کند، شجاعت مهمترین ویژگی برای فهم زبان جهان است.مرد به سانتیاگو گفت اگر تا فردا مهاجمان آمدند و تا غروب زنده ماندی بیا و من را پیدا کن. پسر پرسید کجا زندگی میکنی؟ مرد جنوب را نشان داد و رفت، او همان مرد کیمیاگربود. صبح روز بعد دشمنان وارد واحه شدند و به چادرها حمله کردند، مردان واحه همه را کشتند به جز فرمانده سپاه را. از او پرسیدند چرا سنت شکنی کردی؟ و او گفت که مردانش خسته بودند و میخواسته واحه را تصرف کند تا توان لازم برای بازگشت به جنگ را پیدا کند.رئیس قبیله فرمانده را به خاطر سنت شکنی کشت. رئیس قبیله به سانتیاگو 50 سکه طلا داد و از او خواست مشاور واحه باشد.شب هنگام پسرک به سمت جنوب رفت و به چادری رسید. منتظرشد تا کیمیاگر بیاید، کیمیاگر او را به درون خیمه برد و سانتیاگو دید که هیچ اثری از وسایل کیمیاگری نیست فقط چند کتاب و چند فرش و یک اجاق بود.کیمیاگر گفت باد به من گفت که داری می آیی و احتیاج به کمک داری. وقتی کسی از صمیم قلب چیزی بخواهد همه کائنات دست به دست هم می دهند تا او به هدفش برسد. میخواهم راه گنج را به تو نشان دهم. سانتیاگو گفت گنج خود را یافته ام، شتری دارم، از مغازه بلورفروشی پول کسب کرده ام، 50 سکه طلا دارم و فاطمه را هم پیدا کرده ام.کیمیاگر گفت: هیچ کدام را از کنار اهرام مصر پیدا نکرده ای. هرجا دلت باشد گنجت هم همانجاست و باید برای یافتن گنج دست به کار شوی تا هر چه در طول راه یافته ای برایت معنا پیدا کند. باید به جای شتر اسب بخری. فردا پسرک با اسب آمد کیمیاگر از او خواست جلوه حیات را در کویر نشان دهد وگرنه نخواهد توانست به گنج دست پیدا کند.در جایی که اسب قدمش را کند کرد گفت که حیات در آنجا وجود دارد و کیمیاگر از داخل سنگ ماری را بیرون کشید. سانتیاگو نشانه حیات را یافت. کیمیاگر گفت که او را همراهی خواهد کرد و با طلوع آفتاب راه می افتند. سانتیاگو به نزد فاطمه رفت و گفت که برخواهد گشت.آنها به راه افتادند و یک هفته در راه بودند. کیمیاگر گفت که به گنجت نزدیک شده ای و به او تبریک گفت وگفت که باید یک چیز دیگر را یاد بگیری و از او خواست خود را در صحرا غرق کند تا صحرا درک عمیقی از جهان به او بدهد و گفت برای غرق شدن در صحرا باید به ندای قلبت گوش کنی. به راهشان ادامه دادند و پسرک تلاش کرد تا به ندای قلبش گوش کند قلبش با او از گنج سخن گفت، گاه از فاطمه و گاه از ترس.سانتیاگو گفت که قلبش از ادامه راه می ترسد ، می ترسد آنچه را که به دست آورده از دست بدهد . کیمیاگر گفت که باید به قلبت گوش دهی چون نمی توانی از او فرار کنی. کم کم به سهل انگاری ها و حیله های قلبش آشنا شد و آنها را پذیرفت، دیگر ترسی نداشت.سانتیاگو گفت که قلبش از اینکه دچار رنج شود می ترسد. کیمیاگر به او گفت که ترس از رنج کشیدن از خود رنج کشیدن بدتر است. قلبی که در پی تحقق رویایش باشد دچار رنج نمی شود وهر لحظه جستجوی گنج لحظه رویارویی با خداست. پسرک از قلبش خواست که همیشه سخن بگوید وهرگاه خواست از رویایش دور شود اعلام خطر کند. کیمیاگرفهمید که قلب پسرک به روح جهان بازگشته است.کیمیاگر گفت راهت را به سوی اهرام ادامه بده و به نشانه ها توجه کن و گفت که باید بدانی روح جهان هر چیزی را که کسب کرده امتحان می کند و بیشتر افراد در همین راه از رویایشان منصرف می شوند. صبح فردا اولین خطر شروع شد سه مرد مسلح ازراه رسیدند وازآنها پرسیدند که چکار می کنید و آنها را گشتند ، از پسرک پرسیدند چرا انقدر پول داری؟ گفت باید به اهرام برسم. کیمیاگررا گشتند و به بطری رسیدند کیمیاگر گفت که اکسیر حیات است و هر کس بخورد مریض نمی شود. آنها خندیدند و آن دورا رها کردند.کیمیاگر به سانتیاگو گفت که اگر بزرگترین گنج جهان را داشته باشی و از آن با دیگران حرف بزنی حرفت را باور نمی کنند. کیمیاگر گفت که تا اهرام 2 روز مانده است. پسرک گفت حالا که قراراست از هم جدا شویم کیمیاگری را به من یاد بده.کیمیاگر گفت: کیمیاگری نفوذ به روح جهان و کشف گنجی است که شایستگی آن را داری. پسرک گفت منظورم تبدیل سرب به طلاست. کیمیاگر گفت: طلا آخرین مرحله تکامل است.به راه خود ادامه دادند در راه به لشگری برخوردند آن دو را گرفتند و به خیمه بردند و گفتند که این ها جاسوس هستند. کیمیاگر گفت ما مسافریم و در صحرا ستاره شناسی می کنیم. کیمیاگر گفت دوستم کیمیاگر است برای شما سکه آورده است و پولهای سانتیاگو را به آنها داد و گفت کیمیاگر می تواند اردوگاه را با نیروی باد ویران کند.مردان خندیدند. فرمانده گفت میخواهم ببینم چگونه این کاررا انجام می دهد. کیمیاگر گفت: 3 روز وقت لازم است تا خودش رابه باد تبدیل کند و نیرویش را به شما نشان دهد اگر موفق نشد جانمان را تقدیم می کنیم. سه روز مهلت دادند. روز اول با صحبت به اتمام رسید، روز دوم پسرک از صخره ای بالا رفت و تمام روز را به صحرا نگاه کرد و به ندای قلبش گوش داد. روز سوم: فرمانده به کیمیاگر گفت با ما بیا میخواهیم پسرک را ببینیم که چگونه به باد تبدیل می شود. پسرک به همان صخره رفت و به کویر چشم دوخت، صحرا از او پرسید چه میخواهی؟ دیروز به اندازه کافی به من نگاه نکردی؟پسر گفت جایی در آغوش تو دختر محبوبم زندگی میکند میخواهم به نزد او برگردم به کمکت نیاز دارم تا به باد تبدیل شوم. صحرا گفت شن هایم را به تو میدهم تا به باد کمک کند که بوزد.اما باید از باد هم کمک بخواهی.باد شروع به وزیدن کرد. باد از سانتیاگو پرسید چه کسی صدای باد و صحرا را به تو آموخته؟ پسرک گفت:قلبم. گفت میخواهم مانند تو باشم و من اسرار کیمیاگری را آموخته ام و دریا و ستارگان و باد و صحرا را در خود دارم.گفت به من کمک کن باد شوم تا بتوانیم درباره امکانات نامحدود انسان و باد با هم صحبت کنیم. با او از عاشق شدن حرف زد که آنگاه می تواند هر کاری را انجام دهد باد کنجکاو شد. باد نمی دانست چگونه انسان را به باد تبدیل کند و گفت که دیده است انسانها که از عشق سخن می گویند به آسمان نگاه می کنند گفت از آسمان کمک بگیریم پسرک گفت پس طوفان شنی راه بینداز تا جلو خورشید را بگیرد و من بتوانم آسمان را نگاه کنم. در اردوگاه هیچ چیز دیده نمیشد.پسر به خورشید گفت: باد به من گفته تو عشق را می شناسی . خورشید گفت: من یاد گرفته ام عشق بورزم تا همه چیز رشد کند و روح جهان را می شناسم. پسرک گفت به من کمک کن به باد تبدیل شوم گفت من نمیتوانم با دستی صحبت کن که همه چیز را نوشته است. پس پسرک دعا کرد و پی برد صحرا و باد و خورشید در صدد درک علامت هایی هستند که توسط آن دست نوشته شده است.پسرک به روح جهان دست یافت و فهمید که روح جهان بخشی از روح خداوند است و روح خداوند قسمتی از روح خودش می باشد. پسرک فهمید توانسته معجزه کند. وقتی وزش باد کم شد همه دیدند پسرک نیست او در دورترین ضلع اردوگاه در کنار نگهبانی که سر تا پایش در شن بود ایستاده بود. فرمانده آن دو را بدرقه کرد. کیمیاگر گفت تا اهرام 3 ساعت مانده است باید تنها ادامه دهی. پسرک از او تشکر کرد و گفت تو زبان جهان را به من آموختی. در راه به کلیسایی رسیدند آنها به آشپزخانه رفتند کیمیاگر سربی را در ماهیتابه ای گذاشت وقتی ذوب شد از جیبش ماده ای درآورد و روی سرب ریخت بعد از مدتی تبدیل به طلا شدو طلا را به 4 قسمت تبدیل کرد ویکی را به راهب داد و دیگری را به پسرک داد و یکی را هم خود برداشت و یکی را هم به راهب داد و گفت برای این پسر است وقتی به آن احتیاج پیدا کرد به او بده. کیمیاگر رفت. پسرک به راهش ادامه داد و به ندای قلبش گوش داد قلبش گفت مواظب جایی که اشک تورا در می آورد باش من آنجا هستم و گنجت نیز همانجاست. پسرک از تپه شنی بالا رفت وقتی به بالا رسید قلبش از جا پرید آنجا که با نور ماه و درخشندگی صحرا منور شده بود اهرام مصر ایستاده بودند. پسرک گریست و خدا را شکر کرد که کمک کرده تا به دنبال رویایش بیاید. جایی که اشکهایش ریخته بود سوسکی داشت زمین را حفر می کرد، یک نشانه بود، با دستهایش زمین را کند به تکه سنگی رسید، خوشحال شد که ناگهان دو نفر رسیدند و پرسیدند چه پنهان میکنی؟ پسرک ترسید که گنجش را پیدا کنند و انکار کرد، او را گشتند و طلا را پیدا کردند. پسرک را وادار کردند زمین را بکند اما دیگر طلایی نبود، او را زدند و رهایش کردند، پسرک گفت که به دنبال رویایش تا اینجا آمده است. مرد هنگامی که می رفت به سانتیاگو گفت: احمق نباش من هم دو سال پیش رویایی دیدم که در دشتهای اسپانیا در کلیسایی متروک در کنار گوسفندان و چوپان گنجی است که باید آن را بیابم اما به دنبالش نرفتم. پسرک ایستاد و خوشحال شد حالا میدانست گنجش کجاست. اول شب سانتیاگو به کلیسا رسید و پایین درخت چنار را کند. پسرک فریاد زد: ای جادوگر پیر تو از اول میدانستی که طلایی برای بازگشت من در آنجا گذاشتی، نمیشد زودتر می گفتی؟صدایی آمد که نه، باید اهرام مصر رامی دیدی، زیبا بود نه؟ پسرک به کندن ادامه داد و به صندوقچه ای از طلا رسید، اوریم و تمیم را هم در صندوقچه گذاشت، با خود گفت: واقعا درست است که زندگی نسبت به کسانی که به دنبال افسانه شخصی خود می روند سخاوتمند است. ابتدا به طاریق رفت تا یک دهم گنج را به زن کولی بدهد و بعد به سمت واحه به راه افتاد وبا خود گفت: فاطمه، دارم می آیم.

+ تعداد بازدید : 1 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

خلاصه ای از داستان ویس و رامین اثر شاعر برجسته فرخی گرگانی

حماسه تاریخی، عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد. شاعر برجسته گرگانی از این مضمون برای سروده های خویش بهره گرفته است ولی در تاریخ آن اشتباهی نموده است و آن را به دوره پس از اشکانیان یعنی ساسانیان متصل نموده است. البته بدون شک منابع تاریخی در روزگار وی به آشکاری امروز نبوده است. از این روی به این ماجرا حماسه ای تاریخی گفته می شود که در زمانهایی که دو عاشق بیگانه به نام رومئو و ژولیت وجود نداشته اند ایرانیان در تمام زمینه های جهان منجمله عشق و دوست داشتن بر دیگران برتری داشته اند ولی هیچ تاریخ نگار یا فیلمسازی از جریانات پرافختار ایرانی ( به جهت سرکوب شخصیت ما ) سود نبرده است و با صرف هزاران تبلیغ و هزینه های کلان برای معرفی شخصیت های غربی و فرهنگ خودشان در جهان کوشش کرده اند. آنان که تاریخ کشورشان به هزار سال هم نمی رسد. حماسه ای که گرگانی از این دو عاشق ایرانی مکتوب کرده است نمادی از آموزه های عاشقانه ایرانی و آداب و سنت کشورمان است . چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است. به جای پادشاهان کوی اوستا و فرمانروایان کیانی شاهنامه فردوسی بزرگ یکی از طرفین درگیر خاندان قران یا همان خاندان اشرافی کارن در غرب ایران بوده است. طرف مقابل موبد منیکان پادشاه مرو بوده که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد.

ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو به شهرو ملکه زیبایی و پری چهره "ماه آباد" یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید. شهرو به پادشاه مرو

توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام "ویرو" می باشد. اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد. شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد. اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد.

پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت. ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند. کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو. هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود در همدان. شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند. به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری های پادشاه مرو رهایی پیدا کنند. در روز مراسم "زرد" برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش "زرد" امتناع میکند. خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد. به همین روی به شاهان گرگان، داغستان، خوارزم، سغد، سند، هند، تبت و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود . پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان - ری - گیلان - خوزستان یا سوزیانا - استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود . پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند. نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد. در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد. گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند. آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد. رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود. پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید. شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد. پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگیری تمام بیمار شد و سپس بستری شد. ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد. در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند. وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند. سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسرداری است که زن برادرش نیز بوده است ولی به هر روی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند. پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین آنها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند.

پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند. شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند. حتی رامین را به مرگ نیز وعده می دهد. ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم. از طرف دیگر برادر ویس "ویرو" با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند. ویس و رامین به ری می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند. روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد. شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز می گرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند. پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند.
پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند. روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازهای ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود. خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت. درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد. مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت. با گفته های بزرگان مرو رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام "گل" آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود. روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند. رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نوشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند. پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود. شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود. پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود. رامین که زندگی پر از رنجش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین می شود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود.

خلاصه ای از داستان لیلی ومجنون به روایت نظامی


یکی از بزرگان عرب از قبیله بنی‌عامر (احتمالا در زمان خلفای بنی‌امیه) فرزندی نداشت؛ پس از دعا و نذر و نیاز بسیار، خداوند به او پسری عنایت می‌کند که نامش را قیس می‌گذارند. قیس هرچه بزرگتر می‌شود، بر زیبایی و کمالاتش افزوده می‌گردد. تا این‌که به سن درس خواندن می‌رسد و او را به مکتب می‌فرستند.

در مکتب به جز پسرهای دیگر، دخترانی نیز بودند که هر کدام از قبیله‌ای برای درس خواندن آمده‌بودند. در میان آنان دختری زیبارو به‌نام لیلی، دل از قیس می‌برد و کم‌کم خودش نیز دل‌باخته قیس می‌شود.
این دو دیگر فقط به اشتیاق دیدار هم به مکتب می‌روند. روزبه‌روز آتش این عشق بیشتر شعله می‌کشد و اگرچه سعی می‌کنند این دلدادگی از چشم دیگران پنهان بماند؛ اما بی‌قراری‌های قیس باعث می‌شود که دیگران به او لقب مجنون (دیوانه) بدهند و آن‌قدر به طعنه سخن می‌گویند تا به گوش پدر لیلی هم می‌رسد، بنابراین از رفتن لیلی به مکتب جلوگیری می‌کند و این فراق و ندیدن روی معشوق، شیدایی قیس را به نهایت می‌رساند.

قیس با ظاهری آشفته و پریشان، در کوچه و بازار، اشک‌ریزان در وصف زیبایی های لیلی شعر می‌خواند، آن‌چنان که کاملا به‌نام مجنون معروف می‌شود و قصه‌اش بر سر زبان‌ها می‌افتد. تنها دل‌خوشی او این است که شب‌ها پنهانی به محل زندگی لیلی برود و بوسه‌ای بر در دیوار آن‌جا بزند و برگردد.

پدر و خویشاوندان مجنون هرچه نصیحتش می‌کنند که از این رسوایی دست بردارد فایده‌ای نمی‌بخشد. بالاخره پدر قیس تصمیم می‌گیرد به خواستگاری لیلی برود. در قبیله لیلی پدر و اقوام او، بزرگان بنی‌عامر را با احترام می‌پذیرند اما وقتی سخن از خواستگاری لیلی برای قیس می‌شود، پدر لیلی می‌گوید:
«
وصلت دیوانه‌ای با خاندان ما پذیرفته نیست، چون حیثیت و آبروی ما را در میان قبائل عرب بر باد می‌دهد و تا قیس اصلاح نشود و راه و رسم عاقلان را در پیش نگیرد او را به دامادی نمی‌پذیرم
پدر و خویشان مجنون ناامید برمی‌گردند و او را پند می‌دهند که از عشق این دختر صرف‌‌نظر کن زیرا که دختران زیباروی بسیاری در قبیله بنی‌عامر یا قبائل دیگر هستندکه حاضرند همسری تو را بپذیرند. اما مجنون آشفته‌تر از پیش سر به بیابان می‌گذارد و با جانوران و درندگان همدم می‌شود.


پدر مجنون به توصیه مردم پسرش را برای زیارت به کعبه می‌برد و از او می‌خواهد که دعا کند تا خدا او را از این عشق شوم رهایی دهد و شفا بخشد. اما مجنون حلقه خانه‌ خدا را در دست می‌گیرد و از پروردگار می‌خواهد که لحظه به لحظه، عشق لیلی را در دل او بیفزاید تا حدی که حتی اگر او زنده نباشد عشقش باقی بماند و آن‌قدر برای لیلی دعا می‌کند، که پدرش درمی‌یابد این درد درمان پذیر نیست و مأیوس برمی‌گردد.
در این میان مردی از قبیله بنی‌اسد به‌نام «ابن‌سلام» دلباخته لیلی می‌شود و خویشانش را با هدایای بسیار به خواستگاری او می‌فرستد. پدر لیلی نمی‌پذیرد و از او می‌خواهد تا کمی صبر کند تا جواب قطعی را به او بدهد.
روزی یکی از دلاوران عرب به نام نوفل در بیابان مجنون را غزل‌خوانان و اشک‌ریزان می‌بیند. از حال او می‌پرسد. وقتی ماجرای او و عشقش به لیلی را می‌شنود به حالش رحمت می‌آورد، از او دلجویی می‌کند و قول می‌دهد او را به وصال لیلی برساند. پس با عده‌ای از دلاوران و جنگ‌جویانش به قبیله‌ لیلی می‌رود و از آنان می‌خواهد لیلی را به عقد مجنون درآورند.


اما آنان نمی‌پذیرند و آماده نبرد می‌شوند. نوفل جنگ و کشته‌شدن بی‌گناهان را صلاح نمی‌بیند و از درگیری منصرف میگردد. مجنون دل‌شکسته دوباره رهسپار کوه و بیابان می‌شود.


از سوی دیگر ابن‌سلام (خواستگار لیلی) آن‌قدر اصرار می‌کند و هدیه می‌فرستد تا ناچار پدر لیلی به ازدواج او رضایت می‌دهد. پس از جشن عروسی وقتی ابن‌سلام عروس را به خانه می‌برد، هنگامی که می‌خواهد به او نزدیک شود، لیلی سیلی محکمی به او می‌زند و به خداوند قسم می‌خورد که:


«
اگر مرا هم بکشی نمی‌توانی به وصال من برسی.» شوهرش هم به اجبار از این کار چشم می‌پوشد و تنها به دیدار و سلامی از او راضی می‌شود.


در همین ایام مرد شترسواری مجنون را در زیر درختی مشغول یاد و نام لیلی می‌بیند، فریاد برمی‌آورد که: «ای بی‌خبر! چرا بیهوده خود را عذاب می‌دهی؟ آن‌که تو را این‌چنین از عشقش بی‌تاب کرده‌است، اکنون در آغوش شوهرش به بوس و کنار مشغول و از یاد تو غافل است. این بی‌قراری را رها کن که زنان شایسته عهد و پیمان نیستند» مجنون چون این سخن گزاف را می‌شنود، فریادی جگرسوز برمی‌آورد و بی‌هوش به خاک می‌غلطد. مرد پشیمان می‌شود، از شتر پیاده می‌گردد و از مجنون دل‌جویی می‌کند که: «من سخن به درستی نگفتم، لیلی اگر چه بر خلاف میلش شوهر کرده‌است، اما به عهد و پیمان پایبند است و جز نام تو را بر زبان نمی‌آورد.» ولی مجنون دل‌خسته و نالان به راه می‌افتد و در خیال و ذهن خود با لیلی گفتگو می‌کند و لب به شکایت می‌گشاید که: «کجا رفت آن با هم نشستن‌ها و عهد بستن در عشق؟ کجا رفت آن ادعای دوستی و تا پای جان به یاد هم بودن؟ تو نخست با پذیرفتن عشقم سربلندم کردی ولی اکنون با این پیمان‌شکنی خوارم نمودی، اما چه‌کنم که خوبرویی و این بی‌وفائیت را هم تحمل می‌کنم

پدر مجنون باز به دیدار فرزندش می‌رود و او را پند می‌دهد اما سودی ندارد و مدتی بعد با غصه و درد می‌میرد. اما مجنون پس از شبی سوگواری بر مزار پدر، به صحرا بازمی‌گردد و با جانوران همنشین می‌شود. روزی سواری نامه‌ای از لیلی برای مجنون می‌آورد که در آن از وفاداریش به او خبر می‌دهد. این نامه مرهمی بر دل مجروح اوست و مجنون با نامه‌ای لبریز از عشق به آن پاسخ می‌دهد.

چندی بعد مادر مجنون نیز در می‌گذرد و غم مجنون را صد چندان می‌کند. روزی لیلی دور از چشم شوهرش، توسط پیرمردی برای مجنون پیغام می‌فرستد که مشتاق است او را در نخلستانی ببیند. در هنگام ملاقات، لیلی برای حفظ حرمت آبروی خود، از 10 گام فاصله، به مجنون نزدیک‌تر نمی‌شود و به پیرمرد می‌گوید: «از مجنون بخواه آن غزل‌هایی را که در وصف عشق من می‌خواند و ورد زبان مردمان است، چند بیتی برایم بخواند .
مجنون که مدهوش شده است پس از هشیاری، چند بیتی در وصف عشق خود و دلربائی لیلی می‌خواند و آرزو می‌کند شبی مهتابی در کنار هم باشند و راز دل بگویند. سپس مجنون دوباره به دشت و صحرا، و لیلی به خیمه‌گاه خود بازمی‌گردد.


لیلی در خانه‌ شوهر از هیبت همسر و شرم خویشان، جرأت گریستن و ناله کردن از فراق یار را ندارد پس در تنهایی اشک می‌ریزد و در مقابل دیگران لبخند می‌زند. تا این که ابن‌سلام (شوهر لیلی) بیمار می‌شود و پس از مدتی از دنیا می‌رود.


لیلی مرگ همسر را بهانه می‌کند، بغض‌های گره‌خورده در گلو را می‌شکند و به یاد دوست گریه آغاز می‌کند. به رسم عرب، زنان شوهر مرده، بایست تا مدتی تنها باشند و برای همسرشان عزاداری کنند، بنابراین لیلی پس از مدت‌ها فرصت می‌یابد در تنهائی خود چند بیتی بخواند و از عشق مجنون گریه سردهد.
با رسیدن فصل پائیز، گلستان وجود لیلی نیز رنگ خزان به خود می‌گیرد. بیماری، پیکرش را در هم می‌شکند و به بستر مرگ می‌افتد. لیلی به مادرش وصیت می‌کند: «پس از مرگ مرا چون عروس آراسته کن و مانند شهیدان با کفن خونین به خاک بسپار (با توجه به این حدیث: «هر که عاشق شود و پاکدامنی ورزد چون بمیرد شهید است») و آن‌هنگام که عاشق آواره من بر مزارم آمد، بگو لیلی با عشق تو از دنیا رفت و امروز هم که چهره در نقاب خاک کشیده، آرزو مند توست» پس از مرگ لیلی، مادرش با ناله و شیون بسیار، او را چون عروسی می‌آراید و به خاکش می‌سپارد.


چون خبر درگذشت لیلی به مجنون بیچاره می‌رسد، اشک‌ریزان و سوگوار بر سر آرامگاه لیلی می‌آید. مزار او را در آغوش می‌گیرد و چنان نعره‌ می‌زند و می‌گرید که هر شنونده‌ای متأثر می‌شود. سپس لیلی را خطاب قرار می‌دهد که: «ای زیباروی من! در تاریکی خاک چگونه روزگار می‌گذرانی؟ حیف از آن همه زیبایی و مهربانی که در خاک پنهان شد و اگر رفته‌ای اندوه تو در دل من جاودانه است.» آن‌گاه برمی‌خیزد و سر به صحرا می‌گذارد، و همه جا را از مرثیه‌‌هایی که در سوگ لیلی می‌خواند پر ناله می‌کند. اما تاب نمی‌آورد و همراه جانوران و درندگانی که با او انس گرفته‌اند برسر مزار لیلی باز می‌گردد.


مانند ماری که بر گنج حلقه زده آرامگاه یار را در بر می‌گیرد و از خدا می‌خواهد که از این رنج رهایی یابد و در کنار یار آرام گیرد. پس نام معشوق را بر زبان می‌آورد و جان به جان آفرین تسلیم می‌کند.
تا یک سال پس از مرگ مجنون، جانورانی که با او مأنوس بوده‌اند، پیرامون مزار لیلی و پیکر مجنون را، رها نمی‌کنند، به حدی که مردم گمان می‌کنند مجنون هنوز زنده‌است و از ترس حیوانات و درندگان کسی شهامت نزدیک شدن به آن‌جا را پیدا نمی‌کند. پس از آن‌که بالاخره جانوران پراکنده می‌شوند، مردمان می‌بینند در اثر مرور زمان، از پیکر مجنون جز استخوانی نمانده‌است که همچنان مزار لیلی را در آغوش دارد.
آنان آرامگاه لیلی را می‌گشایند و استخوان‌های مجنون را در کنار معشوقش به خاک می‌سپارند. گویند آرامگاه این دو دلداده سالها زیارتگاه مردم بوده است و هر دعایی در آن مستجاب می شده است.

(نظامی چون خودش نیز، همسرش را در جوانی از دست داده‌است، ماجرای مرگ لیلی و سوگواری مجنون را بسیار جانسوز بیان می‌کند.)

+ تعداد بازدید : 1 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

به نام خدا

خلاصه کتاب جاذبه و دافعه علی( ع) اثر استاد مطهری

گردآورنده: فهمیمه اکبرشاهی

درس شبکه‌های اجتماعی / استاد سرکارخانم سلطانپور / ترم دوم رشته روابط عمومی / واحد 41 ( روزهای سه شنبه)

خلاصه کتاب جاذبه و دافعه علی علیه‏السلام اثر استاد مطهری

شخصیت عظیم و گسترده امیرالمؤمنین علی علیه السلام وسیعتر و متنوعتر از اینست که یک فرد بتواند در همه جوانب و نواحی آن وارد شود و توسن‏ اندیشه را به جولان آورد . برای یک فرد حداکثری که میسر است اینست که‏ یک یا چند ناحیه معین و محدود را برای مطالعه و بررسی انتخاب کند و به‏ همان قناعت ورزد . یکی از جوانب و نواحی وجود این شخصیت عظیم ، ناحیه تأثیر او بر روی‏ انسانها به شکل مثبت یا منفی است و به عبارت دیگر " جاذبه و دافعه " نیرومند او است که هنوز هم نقش فعال خود را ایفا می‏نماید و در این‏ کتاب درباره اش گفتگو شده است . شخصیت افراد از نظر عکس العمل سازی در روحها و جانها یکسان نیست . به هر نسبت که شخصیت حقیرتر است کمتر خاطرها را به خود مشغول می‏دارد و در دلها هیجان و موج ایجاد می‏کند و هر چه عظیمتر و پرنیروتر است خاطره‏ انگیزتر و عکس العمل سازتر است ، خواه عکس العمل موافق یا مخالف .شخصیتهای خاطره انگیز و عکس العمل ساز ، زیاد بر سر زبانها می‏افتند ، موضوع مشاجره‏ها و مجادله‏ها قرار می‏گیرند ، سوژه شعر و نقاشی و هنرهای‏ دیگر واقع می‏شوند ، قهرمان داستانها و نوشته‏ها می‏گردند . اینها همه‏ چیزهائی است که در مورد علی علیه السلام به حد اعلی وجود دارد و او در این جهت بی رقیب و یا بسیار کم رقیب است . گویند محمد بن شهرآشوب‏ مازندرانی که از اکابر علمای امامیه در قرن هفتم است ، هنگامی که کتاب‏ معروف " مناقب " را تألیف می‏کرد، هزار کتاب به نام مناقب که همه‏ درباره علی علیه السلام نوشته شده بود در کتابخانه خویش داشت . این یک‏ نمونه می‏رساند که شخصیت والای مولی در طول تاریخ چه قدر خاطرها را مشغول‏ می‏داشته است .

امتیاز اساسی علی علیه السلام و سایر مردانی که از پرتو حق روشن بوده‏اند اینست که علاوه بر مشغول داشتن خاطرها و سرگرم کردن اندیشه‏ها ، به دلها و روحها نور و حرارت و عشق و نشاط و ایمان و استحکام می‏بخشند . فیلسوفانی مانند سقراط و افلاطون و ارسطو و بوعلی و دکارت نیز قهرمان‏ تسخیر اندیشه‏ها و سرگرم کردن خاطرها هستند. رهبران انقلابهای اجتماعی ، مخصوصا در دو قرن اخیر ، علاوه بر این ، نوعی تعصب در پیروان خود به وجود آوردند. مشایخ عرفان پیروان خویش را احیانا آنچنان وارد مرحله " تسلیم‏ " می‏کنند که اگر پیر مغان اشارت کند سجاده به

می‏رنگین می‏نمایند. اما در هیچکدام از آنها گرمی و حرارت توأم با نرمی و لطافت و صفا و رقتی که‏ در پیروان علی ، تاریخ نشان می‏دهد نمی بینیم . اگر صفویه از دراویش‏ لشکری جرار و مجاهدانی کارآمد ساختند با نام علی کردند نه با نام خودشان‏ حسن و زیبائی معنوی که محبت و خلوص ایجاد می‏کند از یک مقوله است و سیادت و منفعت و مصلحت زندگی که کالای رهبران اجتماعی ، و یا عقل و فلسفه که کالای فیلسوف است ، و یا اثبات سلطه و اقتدار که کالای عارف است از مقوله های دیگر.

معروف است که یکی از شاگردان بوعلی سینا به استاد می‏گفت اگر تو با این فهم و هوش خارق العاده مدعی نبوت شوی مردم به تو می‏گروند و بوعلی‏ سکوت کرد . تا در سفری در فصل زمستان که باهم بودند سحرگاه بوعلی از خواب بیدار شد و شاگرد را بیدار کرد و گفت تشنه‏ام قدری آب بیاور . شاگرد تعلل کرد و شروع کرد به عذر تراشیدن. هر چه بوعلی اصرار کرد شاگرد حاضر نشد در آن زمستان سرد بستر گرم را ترک کند . در همین وقت فریاد مؤذن از بالای مأذنه بلند شد که الله اکبر ، اشهد ان لا اله الا الله ، اشهد ان محمدا رسول الله . بوعلی فرصت را مناسب دید که جواب شاگرد را بدهد گفت تو که مدعی بودی اگر من ادعای پیغمبری کنم مردم ایمان خواهند آورد اکنون ببین فرمان حضوری من به تو که سالها شاگرد من بوده‏ای و از درس من‏ بهره برده‏ای آنقدر نفوذ ندارد که لحظه‏ای بستر گرم را ترک کنی و آبی به‏ من بدهی . اما این مرد مؤذن پس از چهارصد سال فرمان پیغمبر را اطاعت‏
کرده از بستر گرم خارج شده و رفته بر روی این بلندی و به وحدانیت خدا و رسالت او گواهی می‏دهد . ببین تفاوت ره از کجا است تا به کجا . آری فیلسوفان شاگرد می‏سازند نه پیرو ، رهبران اجتماعی پیروان متعصب‏ می‏سازند نه انسانهای مهذب ، اقطاب و مشایخ عرفان ارباب تسلیم می‏سازند نه مؤمن مجاهد فعال . در علی هم خاصیت فیلسوف است و هم خاصیت رهبر انقلابی و هم خاصیت‏ پیر طریقت و هم خاصیتی از نوع خاصیت پیامبران . مکتب او هم مکتب عقل‏ و اندیشه است و هم مکتب ثوره و انقلاب و هم مکتب تسلیم و انضباط و هم‏
مکتب حسن و زیبائی و جذبه و حرکت . علی علیه السلام پیش از آنکه امام عادل برای دیگران باشد و درباره‏ دیگران به عدل رفتار کند ، خود شخصا موجودی متعادل و متوازن بود . کمالات‏ انسانیت را باهم جمع کرده بود . هم اندیشه‏ای عمیق و دور رس داشت و هم‏ عواطفی رقیق و سرشار . کمال جسم و کمال روح را توأم داشت . شب ، هنگام‏ عبادت از ماسوی می‏برید و روز ، در متن اجتماع فعالیت می‏کرد . روزها چشم‏ انسانها مواسات و از خود گذشتگیهای او را می‏دید و گوشهایشان پند و اندرزها و گفتارهای حکیمانه اش را می‏شنید و شب چشم ستارگان اشکهای‏ عابدانه‏اش را می‏دید و گوش آسمان مناجاتهای عاشقانه‏اش را می‏شنید . هم‏ مفتی بود و هم حکیم . هم عارف بود و هم رهبر اجتماعی . هم زاهد بود و هم‏ سرباز . هم قاضی بود و هم کارگر . هم خطیب بود و هم نویسنده . بالاخره به‏ تمام معنی یک انسان کامل بود با همه زیبائیهایش . کتاب حاضر مجموعه‏ای است از چهار سخنرانی که در روزهای 18 تا 21 ماه‏ مبارک رمضان سال 1388 در حسینیه ارشاد ایراد شده است . این کتاب مشتمل‏ است بر یک مقدمه و دو بخش . در مقدمه کلیاتی درباره جذب و دفع به طور عموم و جاذبه و دافعه انسانها به طور خصوص بحث شده است . در بخش اول‏ جاذبه علی علیه السلام که همواره دلهائی را به سوی خود کشیده و می‏کشد و فلسفه آن و فائده و اثر آن ، موضوع بحث قرار گرفته است . در بخش دوم‏ دافعه نیرومند آن حضرت که چگونه عناصری را به سختی طرد می‏کرد و دور می‏انداخت توضیح و تشریح شده است . ثابت شده که علی علیه السلام دو نیروئی بوده است و هر کس که بخواهد در مکتب او پرورش یابد باید دو نیروئی باشد . نظر به اینکه دو نیروئی بودن به تنهائی کافی نیست که معرف مکتب علی‏ باشد . در این کتاب کوشش شده تا حد امکان نشان داده شود که جاذبه‏ علی افرادی از چه طراز را جذب می‏کرد و دافعه او چه سنخ افرادی را طرد می‏نمود ؟ ای بسا برخی از ما که مدعی پیروی مکتب او هستیم آنان را که علی‏ جذب می‏کند دفع کنیم و آنان را که او دفع می‏کرد جذب کنیم . در قسمت‏ دافعه علی به بحث درباره خوارج اکتفا شده است و حال آنکه طبقات دیگری‏ نیز هستند که مشمول دافعه علی می‏باشند . شاید در وقت دیگر ، و لااقل چاپ‏ دیگر این کتاب ، این نقص مانند سایر نواقص کتاب جبران شود . زحمات اصلاح و تکمیل سخنرانیها را فاضل بلند قدر جناب آقای فتح الله‏ امیدی متحمل شده‏اند . نیمی از کتاب به قلم معظم له است که پس از استخراج از نوارهای ضبط صوت ، از نو به قلم خود نوشته و احیانا اصلاح و یا تکمیل کرده‏اند . نیم دیگر آن تقریر لفظی خود اینجانب است و یا احیانا بعد از اصلاح معظم له به قلم خود چیزهائی اضافه کرده‏ام . امیدوارم‏ مجموعا اثر مفید و آموزنده‏ای باشد. از خداوند متعال مسئلت داریم که ما را از متابعان واقعی علی علیه السلام قرار دهد.

قانون جذب و دفع :

قانون " جذب و دفع " یک قانون عمومی است که بر سرتاسر نظام‏ آفرینش حکومت می‏کند . از نظر جوامع علمی امروز بشر مسلم است که هیچ‏ ذره‏ای از ذرات جهان هستی از دائره حکومت جاذبه عمومی خارج نبوده و همه‏ محکوم آنند. از بزرگترین اجسام و اجرام عالم تا کوچکترین ذرات آن دارای‏ این نیروی مرموز به نام نیروی جاذبه هستند و هم به نحوی تحت تأثیر آن‏ می‏باشند .

بشر دورانهای باستان به جاذبه عمومی جهان پی نبرده بود و لیکن به وجود جاذبه در برخی اجسام پی برده بود و بعضی از اشیاء را سمبل آن می‏دانست ، چون مغناطیس و کهربا . تازه ، ارتباط جاذبی آنها را نسبت به همه چیز نمی‏دانست بلکه به یک ارتباط خاصی رسیده بود ، ارتباط مغناطیس و آهن ، کهربا و کاه .ذره ذره کاندر این ارض و سماست

جنس خود را همچو کاه و کهرباست از اینها که بگذریم نیروی جاذبه را در مورد سایر جمادات نمی‏گفتند و فقط درباره زمین که چرا در وسط افلاک وقوف کرده است سخنی داشتند .

معتقد بودند که زمین در وسط آسمان معلق است و جاذبه از هر طرف آنرا می‏کشد و چون این کشش از همه جوانب است قهرا در وسط ایستاده و به هیچ‏ طرف متمایل نمی‏گردد . بعضی معتقد بودند که آسمان ، زمین را جذب نمی‏کند بلکه آن را دفع می‏کند ، و چون نیروی وارد بر زمین از همه جوانب متساوی‏ است در نتیجه زمین در نقطه خاصی قرار گرفته و تغییر مکان نمی‏دهد . در نباتات و حیوانات نیز همه قائل به قوه جاذبه و دافعه بوده‏اند ، به‏ این معنی که آنها را دارای سه قوه اصلی : غاذیه ، نامیه و مولده‏ می‏دانستند و برای قوه غاذیه چند قوه فرعی قائل بودند : جاذبه ، دافعه ، هاضمه و ماسکه . و می‏گفتند در معده نیروی جذبی است که غذا را به سوی خود می‏کشد و احیانا هم آنجا که غذا را مناسب نیابد دفع می‏کند ( 1 ) و همچنین‏ می‏گفتند در کبد نیروی جذبی است که آب را به سوی خود جذب می‏کند . معده نان را می‏کشد تا مستقر می‏کشد مر آب را تف جگر

جاذبه و دافعه در جهان انسان :

در اینجا غرض از جذب و دفع ، جذب و دفعهای جنسی نیست اگر چه آن نیز خود نوع خاصی از جذب و دفع است اما با بحث ما ارتباط ندارد و خود موضوعی مستقل است . بلکه مراد آن جذب و دفعهائی است که در میان افراد انسان در صحنه حیات اجتماعی وجود دارد . در جامعه انسانی نیز برخی‏ همکاریها است که بر اساس اشتراک منافع است . البته اینها نیز از بحث‏ ما خارج است . قسمت عمده‏ای از دوستیها و رفاقتها ، و یا دشمنیها و کینه توزیها ، همه‏ مظاهری از جذب و دفع انسانی است . این جذب و دفعها براساس سنخیت و مشابهت و یا ضدیت و منافرت پی‏ریزی شده است ( 1 ) و در حقیقت علت‏ اساسی جذب و دفع را باید در سنخیت و تضاد جستجو کرد ، همچنانکه از نظر بحثهای فلسفی مسلم است که : السنخیة علة الانضمام . گاهی دو نفر انسان یکدیگر را جذب می‏کنند و دلشان می‏خواهد با یکدیگر دوست و رفیق باشند . این رمزی دارد و رمزش جز سنخیت نیست . این دو نفر تا در بینشان مشابهتی نباشد همدیگر را جذب نمی‏کنند و متمایل به‏ دوستی با یکدیگر نخواهند شد و به طور کلی نزدیکی هر دو موجود دلیل بر یک‏ نحو مشابهت و سنخیتی است در بین آنها .در مثنوی ، دفتر دوم داستان شیرینی را آورده است :

حکیمی زاغی را دید که با لک لکی طرح دوستی ریخته با هم می‏نشینند و باهم پرواز می‏کنند ! دو مرغ از دو نوع . زاغ نه قیافه‏اش و نه رنگش ، با لک لک شباهتی ندارد . تعجب کرد که زاغ با لک لک چرا ؟ ! نزدیک آنها رفت و دقت کرد دید هر دوتا لنگند.

این یک پائی بودن، دو نوع حیوان بیگانه را باهم انس داد . انسانها نیز هیچگاه بدون جهت با یکدیگر رفیق و دوست نمی‏شوند کما اینکه هیچوقت‏ بدون جهت با یکدیگر دشمن نمی‏شوند .

به عقیده بعضی ریشه اصلی این جذب و دفعها نیاز و رفع نیاز است . انسان موجودی نیازمند است و ذاتا محتاج آفریده شده ، با فعالیتهای پی‏گیر خویش می‏کوشد تا خلاءهای خود را پر کند و حوائجش را برآورد و این نیز امکان پذیر نیست بجز اینکه به دسته‏ای بپیوندد و از جمعیتی رشته پیوند را بگسلد تا بدینوسیله از دسته‏ای بهره گیرد و از زیان دسته دیگر خود را برهاند و ما هیچ گرایش و یا انزجاری را در وی نمی‏بینیم مگر اینکه از شعور استخدامی او نضج

گرفته است . و روی این حساب ، مصالح حیاتی و ساختمان فطری ، انسان را جاذب و دافع پرورده است تا با آنچه در آن خیری احساس می‏کند بجوشد و آنچه را با اهداف خویش منافر می‏بیند از خود دور کند و در مقابل آنچه‏ غیر از اینهاست که نه منشأ بهره‏ای هستند و نه زیانبارند بی‏احساس باشد ، و در حقیقت جذب و دفع دورکن اساسی زندگی بشرند و به همان مقداری که از آنها کاسته شود در نظام زندگیش خلل جایگزین می‏گردد و بالاخره آنکه قدرت‏ پر کردن خلاءها را دارد دیگران را به خود جذب می‏کند و آنکه نه تنها خلاءی‏ را پر نمی‏کند بلکه بر خلاءها می‏افزاید انسانها را از خود طرد می‏کند و بی‏تفاوتها هم همچوسنگی در کناری

اختلاف انسانها در جذب و دفع :

افراد از لحاظ جاذبه و دافعه نسبت به افراد دیگر انسان ، یکسان نیستند بلکه به طبقات مختلفی تقسیم می‏شوند :

1 - افرادی که نه جاذبه دارند و نه دافعه ، نه کسی آنها را دوست و نه‏ کسی دشمن دارد ، نه عشق و علاقه و ارادت را بر می‏انگیزند و نه عداوت و حسادت و کینه و نفرت کسی را ، بی‏تفاوت در بین مردم راه می‏روند مثل این‏ است که یک سنگ در میان مردم راه برود . این ، یک موجود ساقط و بی‏اثر است . آدمی که هیچگونه نقطه مثبتی در او وجود ندارد ( مقصود از مثبت تنها جهت فضیلت نیست ، بلکه شقاوتها نیز در اینجا مقصود است ) نه از نظر فضیلت و نه از نظر رذیلت ، حیوانی است غذائی می‏خورد و خوابی می‏رود و در میان مردم‏ می‏گردد همچون گوسفندی که نه دوست کسی است و نه دشمن کسی ، و اگر هم به‏ او رسیدگی کنند و آب و علفش دهند برای این است که در موقع از گوشتش‏ استفاده کنند . او نه موج موافق ایجاد می‏کند و نه موج مخالف . اینها یک‏ دسته هستند : موجودات بی‏ارزش و انسانهای پوچ و تهی ، زیر انسان نیاز دارد که دوست بدارد و او را دوست بدارند و هم می‏توانیم بگوئیم نیاز
دارد که دشمن بدارد و او را دشمن بدارند.


2 - مردمی که جاذبه دارند اما دافعه ندارند ، با همه می‏جوشند و گرم‏ می‏گیرند و همه مردم از همه طبقات را مرید خود می‏کنند ، در زندگی همه کس‏ آنها را دوست دارد و کسی منکر آنان نیست ، وقتی هم که بمیرند مسلمان با زمزمشان می‏شوید و هندو بدن آنها را می‏سوزاند . چنان با نیک و بد خوکن که بعد از مردنت عرفی مسلمانت به زمزمشوید و هندو بسوزاند بنا به دستور این شاعر ، در جامعه‏ای که نیمی از آن مسلمان است و به‏ جنازه مرده احترام می‏کند و آن را غسل می‏دهد و گاهی برای احترام بیشتر با آب مقدس زمزم غسل می‏دهند ، و نیمی هندو که مرده را می‏سوزانند و خاکسترش را بر باد می‏دهند ، در چنین جامعه‏ای آنچنان زندگی کن که مسلمان‏ تو را از خود بداند و بخواهد ترا پس از مرگ با آب زمزم و هندو نیز تو را از خویش بداند و بخواهد پس از مرگ تو را بسوزاند . غالبا خیال می‏کنند که حسن خلق و لطف معاشرت و به اصطلاح امروز " اجتماعی بودن " همین است که انسان همه را با خود دوست کند . اما این‏ برای انسان هدفدار و مسلکی که فکر و ایده‏ای را در اجتماع تعقیب می‏کند و درباره منفعت خودش نمی‏اندیشد میسر نیست . چنین انسانی خواه ناخواه یک رو و قاطع و صریح است مگر آنکه منافق و دورو باشد . زیرا همه مردم‏ یک جور فکر نمی کنند و یک جور احساس ندارند و پسندهای همه یکنواخت‏ نیست . در بین مردم دادگر هست ، ستمگر هم هست ، خوب هست ، بد هم‏ هست . اجتماع منصف دارد ، متعدی دارد ، عادل دارد ، فاسق دارد ، و آنها همه نمی‏توانند یک نفر آدم را که هدفی را به طور جدی تعقیب می‏کند و خواه‏ ناخواه با منافع بعضی از آنها تصادم پیدا می‏کند دوست داشته باشند . تنها کسی موفق می‏شود دوستی طبقات مختلف و صاحبان ایده‏های مختلف را جلب کند که متظاهر و دروغگو باشد و با هر کسی مطابق میلش بگوید و بنمایاند . اما اگر انسان یک رو باشد و مسلکی ، قهرا یک عده‏ای با او دوست می‏شوند و یک عده‏ای نیز دشمن . عده‏ای که با او در یک را هند به سوی او کشیده‏ می‏شوند و گروهی که در راهی مخالف آن راه می‏روند او را طرد می‏کنند و با او می‏ستیزند .
بعضی از مسیحیان که خود را و کیش خود را مبشر محبت معرفی می‏کنند ، ادعای آنها اینست که انسان کامل فقط محبت دارد و بس ، پس فقط جاذبه‏ دارد و بس ، و شاید برخی هندوها نیز این چنین ادعائی را داشته باشند . در فلسفه هندی و مسیحی از جمله مطالبی که بسیار به چشم می‏خورد محبت‏ است . آنها می‏گویند باید به همه چیز علاقه ورزید و ابراز محبت کرد و وقتی که ما همه را دوست داشتیم چه مانعی دارد که همه نیز ما را دوست‏ بدارند ، بدها هم ما را دوست بدارند چون از ما محبت دیده‏اند . اما این آقایان باید بدانند تنها اهل محبت بودن کافی نیست ، اهل‏ مسلک هم باید بود و به قول گاندی در " اینست مذهب من " محبت باید با حقیقت توأم باشد و اگر با حقیقت توأم بود باید مسلکی بود و مسلکی‏ بودن خواه ناخواه دشمن ساز است و در حقیقت دافعه‏ای است که عده‏ای را به‏ مبارزه بر می‏انگیزد و عده‏ای را طرد می‏کند.


اسلام نیز قانون محبت است . قرآن ، پیغمبر اکرم را رحمة للعالمین‏ معرفی می‏کند:
« نفرستادیم تو را مگر که مهر و رحمتی باشی برای جهانیان . یعنی نسبت به‏ خطرناکترین دشمنانت نیز رحمت باشی و به آنان محبت کنی. »

اما محبتی که قرآن دستور می‏دهد آن نیست که با هر کسی مطابق میل و خوشایند او عمل کنیم ، با او طوری رفتار کنیم که او خوشش بیاید و لزوما به سوی ما کشیده شود . محبت این نیست که هر کسی را در تمایلاتش آزاد بگذاریم و یا تمایلات او را امضاء کنیم . این محبت نیست بلکه نفاق و دوروئی است . محبت آنست که با حقیقت توأم باشد . محبت خیر رساندن‏ است و احیانا خیر رساندنها به شکلی است که علاقه و محبت طرف را جلب‏ نمی‏کند . چه بسا افرادی که انسان از این رهگذر به آنها علاقه می‏ورزد و آنها چون این محبتها را با تمایلات خویش مخالف می‏بینند بجای قدردانی‏ دشمنی می‏کنند . به علاوه و محبت منطقی و عاقلانه آنست که خیر و مصلحت‏ جامعه بشریت در آن باشد نه خیر یک فرد و یا یک دسته بالخصوص . بسا خیر رساندنها و محبت کردنها به افراد که عین شر رساندن و دشمنی کردن با اجتماع است.

در تاریخ مصلحین بزرگ، بسیار می‏بینیم که برای اصلاح شؤون اجتماعی مردم‏ می‏کوشیدند و رنجها را به خود هموار می‏ساختند اما در عوض جز کینه و آزار از مردم جوابی نمی‏دیدند . پس اینچنین نیست که در همه جا محبت ، جاذبه‏ باشد بلکه گاهی محبت به صورت دافعه‏ای بزرگ جلوه می‏کند که جمعیتهائی را علیه انسان‏ متشکل می‏سازد .
عبدالرحمن بن ملجم مرادی از سختترین دشمنان علی بود . علی خوب‏ می‏دانست که این مرد برای او دشمنی بسیار خطرناک است . دیگران هم گاهی‏ می‏گفتند که آدم خطرناکی است ، کلکش را بکن . اما علی می‏گفت قصاص قبل‏ از جنایت بکنم؟! اگر او قاتل من است من قاتل خودم را نمی‏توانم بکشم. او قاتل من است نه من قاتل او. و درباره او بود که علی گفت:

« من می‏خواهم او زنده بماند و سعادت او را دوست دارم اما او می‏خواهد مرا بکشد.» من به او محبت و علاقه دارم اما او با من دشمن است و کینه‏ می‏ورزد.

و ثالثا محبت تنها داروی علاج بشریت نیست . در مذاقها و مزاجهائی‏ خشونت نیز ضرورت دارد و مبارزه و دفع و طرد لازم است . اسلام هم دین‏ جذب و محبت است و هم دین دفع و نقمت.

3 - مردمی که دافعه دارند اما جاذبه ندارند ، دشمن سازند اما دوست ساز نیستند . اینها نیز افراد ناقصی هستند ، و این دلیل بر اینست که فاقد خصائل مثبت انسانی می‏باشند زیرا اگر از خصائل انسانی بهره‏مند بودند گروهی و لو عده قلیلی طرفدار و علاقه‏مند داشتند ، زیرا در میان مردم همواره آدم خوب وجود دارد هر چند عددشان کم باشد . اگر همه مردم باطل و ستم پیشه بودند این دشمنیها دلیل حقیقت و عدالت‏ بود اما هیچوقت همه مردم بد نیستند همچنانکه در هیچ زمانی همه مردم خوب‏ نیستند . قهرا کسی که همه دشمن او هستند خرابی از ناحیه خود اوست و الا چگونه ممکن است در روح انسان خوبیها وجود داشته باشد و هیچ دوستی نداشته‏
باشد . اینگونه اشخاص در وجودشان جهات مثبت وجود ندارد حتی در جهات‏ شقاوت . وجود اینها سر تا سر تلخ است و برای همه هم تلخ است . چیزی که‏ لااقل برای بعضیها شیرین باشد [ در اینها ] وجود ندارد.

علی ( ع ) می‏فرماید:

" ناتوانترین مردم کسی است که از دوست یافتن ناتوان باشد و از آن‏ ناتوانتر آنکه دوستان را از دست بدهد و تنها بماند ".

4 - مردمی که هم جاذبه دارند و هم دافعه . انسانهای با مسلک که در راه‏ عقیده و مسلک خود فعالیت می‏کنند ، گروههائی را به سوی خود می‏کشند ، در دلهائی به عنوان محبوب و مراد جای می‏گیرند و گروههائی را هم از خود دفع‏ می‏کنند و می‏رانند ، هم دوست سازند و هم دشمن ساز ، هم موافق پرور و هم‏ مخالف پرور .

اینها نیز چند گونه‏اند ، زیرا گاهی جاذبه و دافعه هر دو قوی است و گاهی هر دو ضعیف و گاهی با تفاوت . افراد با شخصیت آنهائی هستند که‏ جاذبه و دافعه شان هر دو قوی باشد ، و این بستگی دارد به اینکه پایگاههای‏ مثبت و پایگاههای منفی در روح آنها چه اندازه نیرومند باشد . البته قوت‏ نیز مراتب دارد ، تا می‏رسد به جائی که دوستان مجذوب ، جان را فدا می‏کنند و در راه او از خود می‏گذرند و دشمنان هم آنقدر سرسخت می‏شوند که‏ جان خود را در این راه از کف می‏دهند و تا آنجا قوت می‏گیرند که حتی بعد از مرگ قرنها جذب و دفعشان در روحها کارگر واقع می‏شود و سطح وسیعی را اشغال می‏کند . و این جذب و دفعهای سه بعدی از مختصات اولیاء است‏ همچنانکه دعوتهای سه بعدی مخصوص سلسله پیامبران است.


از طرفی باید دید چه عناصری را جذب و چه عناصری را دفع می‏کنند . مثلا گاهی عنصر دانا را جذب و عنصر نادان را دفع [ می‏کنند ] و گاهی بر عکس‏ است . گاهی عناصر شریف و نجیب را جذب و عناصر پلید و خبیث را دفع [
می‏کنند ] و گاهی برعکس است . لهذا دوستان و دشمنان ، مجذوبین و مطرودین‏ هر کسی دلیل قاطعی بر ماهیت اوست . صرف جاذبه و دافعه داشتن و حتی قوی بودن جاذبه و دافعه برای اینکه‏ شخصیت شخص قابل ستایش باشد کافی نیست بلکه دلیل اصل شخصیت است ، و شخصیت هیچکس دلیل خوبی او نیست . تمام‏ رهبران و لیدرهای جهان حتی جنایتکاران حرفه‏ای از قبیل چنگیز و حجاج و معاویه ، افرادی بوده‏اند که هم جاذبه داشته‏اند و هم دافعه . تا در روح‏ کسی نقاط مثبت نباشد هیچگاه نمی‏تواند هزاران نفر سپاهی را مطیع خویش‏
سازد و مقهور اراده خود گرداند . تا کسی قدرت رهبری نداشته باشد نمی‏تواند مردمی را اینچنین به دور خویش گرد آورد .
نادرشاه یکی از این افراد است . چقدر سرها بریده و چقدر چشمها را از حدقه‏ها بیرون آورده است اما شخصیتش فوق العاده نیرومند است . از ایران‏ شکست خورده و غارت زده اواخر عهد صفوی ، لشکری گران به وجود آورد و همچون مغناطیس که براده‏ها ی آهن را جذب می‏کند ، مردان جنگی را به گرد خویش جمع کرد که نه تنها ایران را از بیگانگان نجات بخشید بلکه تا اقصی‏ نقاط هندوستان براند و سرزمینهای جدیدی را در سلطه حکومت ایرانی درآورد .
بنابر این هر شخصیتی هم سنخ خود را جذب می‏کند و غیر هم سنخ را از خود دور می‏سا زد . شخصیت عدالت و شرف عناصر خیر خواه و عدالتجو را به سوی‏ خویش جذب می‏کند و هواپرستها و پول پرستها و منافقها را از خویش طرد می‏کند . شخصیت جنایت ، جانیان را به دور خویش جمع می‏کند و نیکان را از خود دفع می‏کند . و همچنانکه اشاره کردیم تفاوت دیگر در مقدار نیروی جذب است . همچنانکه درباره جاذبه نیوتن می‏گویند به تناسب جرم جسم و کمتر بودن فاصله ، میزان کشش و جذب بیشتر می‏شود ، در انسانها قدرت جاذبه و فشار وارد از ناحیه شخص صاحب جاذبه متفاوت است .

علی شخصیت دو نیروئی

علی از مردانی است که هم جاذبه دارد و هم دافعه ، و جاذبه و دافعه او سخت نیرومند است . شاید در تمام قرون و اعصار ، جاذبه و دافعه‏ای به‏ نیرومندی جاذبه و دافعه علی پیدا نکنیم . دوستانی دارد عجیب ، تاریخی ، فداکار ، با گذشت ، از عشق او همچون شعله‏هائی از خرمنی آتش ، سوزان و پر فروغ‏اند ، جان دادن در راه او را آرمان و افتخار می‏شمارند و در دوستی او همه چیز را فراموش کرده‏اند . از مرگ علی سالیان بلکه قرونی گذشت‏ اما این جاذبه همچنان پرتو می‏افکند و چشمها را به سوی خویش خیره می‏سازد در دوران زندگیش عناصر شریف و نجیب ، خدا پرستانی فداکار و بی‏طمع ، مردمی با گذشت و مهربان ، عادل و خدمتگزار خلق گرد محور وجودش چرخیدند که هر کدام تاریخچه‏ای آموزنده دارند و پس از مرگش در دوران خلافت‏ معاویه و امویان جمعیتهای زیادی به جرم دوستی او در سختترین شکنجه‏ها قرار گرفتند اما قدمی را در دوستی و عشق علی کوتاه نیامدند و تا پای جان‏ ایستادند سایر شخصیتهای جهان با مرگشان همه چیزها می‏میرد و با جسمشان در زیر خاکها پنهان می‏گردد اما مردان حقیقت خود می‏میرند ولی مکتب و عشقها که بر می‏انگیزند با گذشت قرون تابنده تر می‏گردد .
ما در تاریخ می‏خوانیم که سالها بلکه قرنها پس از مرگ علی افرادی با جان از ناوک دشمنانش استقبال می‏کنند . از جمله مجذوبین و شیفتگان علی ، میثم تمار را می‏بینیم که بیست سال‏ پس از شهادت مولی بر سر چوبه دار از علی و فضائل و سجایای انسانی او سخن می‏گوید . در آن ایامی که سرتاسر مملکت اسلامی در خفقان فرو رفته ، تمام آزادیها کشته شده و نفسها در سینه زندانی شده است و سکوتی مرگبار همچون غبار مرگ بر چهره‏ها نشسته است ، او از بالای دار فریاد بر می‏آورد که بیائید از علی برایتان بگویم . مردم از اطراف برای شنیدن سخنان میثم‏ هجوم آوردند . حکومت قداره‏بند اموی که منافع خود را در خطر می‏بیند دستور می‏دهد که بر دهانش لجام زدند و پس از چند روزی هم به حیاتش خاتمه‏ دادند . تاریخ از این قبیل شیفتگان برای علی بسیار سراغ دارد . این جذبه‏ها اختصاصی به عصری دون عصری ندارد . در تمام اعصار جلوه‏هائی‏ از آن جذبه‏های نیرومند می‏بینیم که سخت کارگر افتاده است .
مردی است به نام ابن سکیت . از علما و بزرگان ادب عربی است و هنوز هم در ردیف صاحبنظران زبان عرب مانند سیبویه و دیگران نامش برده می‏شود این مرد در دوران خلافت متوکل عباسی می‏زیسته - در حدود دویست سال بعد از شهادت علی - در دستگاه متوکل متهم بود که شیعه است اما چون بسیار فاضل و برجسته بود متوکل او را به عنوان معلم فرزندانش انتخاب کرد . یک روز که بچه‏های متوکل به‏ حضورش آمدند و ابن سکیت هم حاضر بود و ظاهرا در آن روز امتحانی هم از آنها به عمل آمده بود و خوب از عهده برآمده بودند متوکل ضمن اظهار رضایت از ابن سکیت و شاید به خاطر سابقه ذهنی که از او داشت که‏ شنیده بود تمایل به تشیع دارد ، از ابن سکیت پرسید این دوتا ( دو فرزندش ) پیش تو محبوبترند یا حسن و حسین فرزندان علی؟ ابن سکیت از این جمله و از این مقایسه سخت برآشفت. خونش به جوش‏ آم . با خود گفت کار این مرد مغرور به جائی رسیده است که فرزندان خود را با حسن و حسین مقایسه می‏کند! این تقصیر من است که تعلیم آنها را بر عهده گرفته‏ام . در جواب متوکل گفت: به خدا قسم قنبر غلام علی به مراتب از این دوتا و از پدرشان نزد من‏
محبوتر است " . متوکل فی المجلس دستور داد زبان ابن سکیت را از پشت گردنش درآورند
. تاریخ افراد سر از پا نشناخته زیادی را می‏شناسد که بی‏اختیار جان خود را در راه مهر علی فدا کرده‏اند . این جاذبه را در کجا می‏توان یافت ؟ گمان‏ نمی‏رود در جهان نظیری داشته باشد . علی به همین شدت دشمنان سرسخت دارد ، دشمنانی که از نام او به خود می‏ پیچیدند . علی از صورت یک فرد بیرون است و به صورت یک مکتب موجود است ، و به همین جهت گروهی را به سوی خود می‏کشد و گروهی را از خود طرد می‏نماید . آری علی شخصیت دو نیروئی‏
است.

در مقدمه جلد اول " خاتم پیامبران " درباره " دعوتها " چنین‏ می‏خوانیم :

دعوتهائی که در میان بشر پدید آمده ، همه یکسان نبوده و شعاع تأثیر آنها یکنواخت نیست .

بعضی از دعوتها و سیستمهای فکری یک بعدی است و در یک سو پیش رفته‏ است . در زمان پیدایشش قشر وسیعی را فرا گرفته ، میلیونها جمعیت پیرو پیدا کرده است اما بعد از زمان خویش دیگر بساط هستیش برچیده شده و به‏ دست فراموشی سپرده شده است . و بعضی دو بعدی است . شعاعشان در دو سو پیش رفته است . همچنانکه قشر وسیعی را فرا گرفته ، در زمانها نیز پیشروی کرده . برد آن تنها در بعد مکانی نبوده است ، بعد زمان را نیز فرا گرفته است.

و بعضی دیگر در ابعاد گوناگون پیشروی کرده‏اند . هم سطح وسیعی از جمعیتهای بشر را فرا گرفته و تحت نفوذ خویش قرار داده‏اند و در هر قاره‏ای از قاره‏ها اثر نفوذ آنها را می‏بینیم ، و هم بعد زمان را فرا گرفته یعنی مخصوص یک زمان و یک عصر نبوده ، قرنهای متمادی‏ در کمال اقتدار حکومت کرده‏اند ، و هم تا اعماق روح بشر ریشه دوانده و سر ضمیر افراد را در اختیار قرار داده و بر عمق قلبها حکومت کرده و زمام‏ احساسها را در دست گرفته‏اند . اینگونه دعوتهای سه بعدی مخصوص سلسله‏ پیامبران است.

کدام مکتب فکری و فلسفی را می‏توان پیدا کرد که مانند ادیان بزرگ جهان‏ ، بر صدها میلیون نفر ، در مدت سی قرن و بیست قرن و حداقل چهارده قرن‏ حکومت کند و به سر ضمائر افراد چنگ بیندازد ؟ ! جاذبه‏ها نیز اینچنین‏اند، گاهی یک بعدی و گاهی دو بعدی و گاهی سه بعدی ‏ هستند . جاذبه علی از قسم اخیر است . هم سطح وسیعی از جمعیت را مجذوب خویش ساخته و هم به یک قرن و دو قرن پیوسته نیست بلکه در طول زمان ادامه‏ یافته و گسترش پیدا کرده است . حقیقتی است که بر گونه قرون و اعصار می‏درخشد و تا عمق و ژرفای دلها و باطنها پیش رفته است ، آنچنانکه بعد از قرنها که به یادش می‏افتند و سجایای اخلاقیش را می‏شنوند اشک شوق‏ می‏ریزند و به یاد مصائبش می‏گریند تا جائی که دشمن را نیز تحت نفوذ قرار داده است و اشکش را جاری ساخته است . و این قدرتمندترین جاذبه‏هاست . از اینجا می‏توان دریافت که پیوند انسان با دین از سبک پیوندهای مادی نیست بلکه پیوند دیگری است که هیچ چیز دیگر چنین پیوندی‏ با روح بشر ندارد . علی اگر رنگ خدا نمی‏داشت و مردی الهی نمی‏بود فراموش شده بود . تاریخ‏ بشر قهرمانهای بسیار سراغ دارد : قهرمانهای سخن ، قهرمانهای علم و فلسفه‏ ، قهرمانهای قدرت و سلطنت ، قهرمان میدان جنگ ، ولی همه را بشر از یاد برده است و یا اصلا نشناخته است . اما علی نه تنها با کشته شدنش نمرد بلکه زنده‏تر شد. خود می‏گوید:

" گردآورندگان دارائیها در همان حال که زنده‏اند مرده‏اند و دانشمندان ( علماء ربانی ) پایدارند تا روزگار پایدار است . جسمهای آنها گمشده است‏ اما نقشهای آنها بر صفحه دلها موجود است درباره شخص خودش می‏فرماید :
« غدا ترون ایامی و یکشف لکم عن سرائری و تعرفوننی بعد خلو مکانی و قیام غیری مقامی » ( 2 ) .
فردا روزهای مرا می‏بینید و خصائص شناخته نشده من برایتان آشکار می‏گردد و پس از تهی شدن جای من و ایستادن دیگری به جای من ، مرا خواهید شناخت " .

و در حقیقت علی همچون قوانین فطرت است که جاودانه می‏مانند . او منبع‏ فیاضی است که تمام نمی‏گردد بلکه روزبروز زیادتر می‏شود و به قول جبران‏ خلیل جبران از شخصیتهائی است که در عصر پیش از عصر خود به دنیا آمده‏اند . بعضی از مردم فقط در زمان خودشان رهبرند و بعضی اندکی بعد از زمان‏ خویش نیز رهبرند و به تدریج رهبریشان رو به فراموشی می‏رود . اما علی و معدودی از بشر همیشه هادی و رهبرند . تشیع ، مکتب محبت و عشق

از بزرگترین امتیازات شیعه بر سایر مذاهب این است که پایه و زیربنای‏ اصلی آن محبت است . از زمان شخص نبی اکرم که این مذهب پایه گذاری شده‏ است زمزمه محبت و دوستی بوده است . آنجا که در سخن رسول اکرم این جمله‏ را می‏شنویم ،« گروهی را در گرد علی‏ می‏بینیم که شیفته او و گرم او و مجذوب او می‏باشند .» از اینرو تشیع مذهب‏ عشق و شیفتگی است . تولای آن حضرت مکتب عشق و محبت است . عنصر محبت‏
در تشیع دخالت تام دارد . تاریخ تشیع با نام یک سلسله از شیفتگان و شیدایان و جانبازان سر از پا نشناخته توأم است. علی همان کسی است که در عین اینکه بر افرادی حد الهی جاری می‏ساخت و آنها را تازیانه می‏زد و احیانا طبق مقررات شرعی دست یکی از آنها را می‏برید بازهم از او رو بر نمی تافتند و از محبتشان چیزی کاسته نمی‏شد. او خود می‏فرماید: " اگر با این شمشیرم بینی مؤمن را بزنم که با من دشمن شود ، هرگز دشمنی نخواهد کرد و اگر همه دنیا را بر سر منافق بریزم که مرا دوست‏ بدارد هرگز مرا دوست نخواهد داشت ، زیرا که این گذشته و بر زبان پیغمبر امی جاری گشته که گفت : یا علی ! مؤمن تو را دشمن ندارد و منافق تو را دوست نمی دارد " .
علی مقیاس و میزانی است برای سنجش فطرتها و سرشتها . آنکه فطرتی‏ سالم و سرشتی پاک دارد از وی نمی‏رنجد ولو اینکه شمشیرش بر او فرود آید و آنکه فطرتی آلوده دارد به او علاقمند نگردد ولو اینکه احسانش کند ، چون علی جز تجسم حقیقت چیزی نیست . مردی است از دوستان امیرالمؤمنین ، با فضیلت و با ایمان . متأسفانه‏ از وی لغزشی انجام گرفت و بایست حد بر وی جاری گردد . امیرالمؤمنین پنجه راستش را برید . آن را به دست چپ گرفت . قطرات‏ خون می‏چکید و او می‏رفت . ابن الکواء خارجی آشوبگر ، خواست از این جریان‏
به نفع حزب خود و علیه علی استفاده کند ، با قیافه ای ترحم آمیز جلو رفت و گفت دستت را کی برید ؟ گفت:«
" پنجه‏ام را برید سید جانشینان پیامبران ، پیشوای سفیدرویان قیامت ، ذیحق‏ترین مردم نسبت به مؤمنان ، علی بن ابی طالب ، امام هدایت . . . پیشتاز بهشتهای نعمت ، مبارز شجاعان ، انتقام گیرنده از جهالت پیشگان ، بخشنده زکات . . . رهبر راه رشد و کمال ، گوینده گفتار راستین و صواب ، شجاع مکی و بزرگوار با وفا " .

ابن الکواء گفت : وای بر تو ! دستت را می‏برد و اینچنین ثنایش می‏گوئی‏؟ !
گفت : چرا ثنایش نگویم و حال اینکه دوستیش با گوشت و خونم درآمیخته‏ است ؟ ! به خدا سوگند که نبرید دستم را جز به حقی که خداوند قرار داده‏ است. این عشقها و علاقه‏ها که ما اینچنین در تاریخ علی و یاران وی می‏بینیم ما را به مسئله محبت و عشق و آثار آن می‏کشاند اکسیر محبت شعرای فارسی زبان عشق را " اکسیر " نامیده‏اند .
کیمیاگران معتقد بودند که در عالم ، ماده‏ای وجود دارد به نام " اکسیر یا " کیمیا " که می‏تواند ماده‏ای را به ماده دیگری تبدیل کند . قرنها به دنبال آن می‏گشتند . شعرا این اصطلاح را استخدام کردند و گفتند آن‏ اکسیر واقعی که نیروی تبدیل دارد عشق و محبت است زیرا عشق است که‏ می‏تواند قلب ماهیت کند . عشق مطلقا اکسیر است و خاصیت کیمیا دارد ، یعنی فلزی را به فلز دیگر تبدیل می‏کند. مردم هم فلزات مختلفی هستند:

از جمله آثار عشق نیرو و قدرت است . محبت نیرو آفرین است ،

یک مرغ خانگی تا زمانی که تنهاست بالهایش را روی پشت خود جمع می‏کند ، آرام می‏خرامد ، هی گردن می‏کشد کرمکی پیدا کند تا از آن استفاده نماید، از مختصر صدائی فرار می‏کند، در مقابل کودکی ضعیف از خود مقاومت نشان‏ نمی‏دهد، اما همین مرغ وقتی جوجه دار شده، عشق و محبت در کانون هستیش‏ خانه کرد ، وضعش دگرگون می‏گردد ، بالهای بر پشت جمع شده را به علامت‏ آمادگی برای دفاع پائین می‏اندازد ، حالت جنگی به خود می‏گیرد ، حتی آهنگ‏ فریادش قویتر و شجاعانه‏تر می‏گردد . قبلا به احتمال خطری فرار می‏کرد اما اکنون به احتمال خطری حمله می‏کند ، دلیرانه یورش می‏برد . این محبت و عشق است که مرغ ترسو را به‏ صورت حیوانی دلیر جلوه‏گر می‏سازد . عشق و محبت ، سنگین و تنبل را چالاک و زرنگ می‏کند و حتی از کودن ، تیزهوش می‏سازد . پسر و دختری که هیچکدام آنها در زمان تجردشان در هیچ چیزی نمی‏اندیشیدند مگر در آنچه مستقیما به شخص خودشان ارتباط داشت ، همینکه به هم دل‏ بستند و کانون خانوادگی تشکیل دادند برای اولین بار خود را به سرنوشت‏ موجودی دیگر علاقه‏مند می‏بینند ، شعاع خواسته هاشان وسیعتر می‏شود ، و چون‏ صاحب فرزند شدند به کلی روحشان عوض می‏شود . آن پسرک تنبل و سنگین‏ اکنون چالاک و پرتحرک شده است و آن دخترکی که به زور هم از رختخواب بر نمی‏خواست اکنون تا صدای کودک گهواره نشینش را می‏شنود ، همچون برق‏ می‏جهد . کدام نیروست که لختی و رخوت را برد و جوان را اینچنین حساس‏ ساخت؟ آن ، جز عشق و محبت نیست . عشق است که از بخیل ، بخشنده و از کم طاقت و ناشکیبا متحمل و شکیبا می‏سازد.

اثر عشق است که مرغ خودخواه را که فقط به فکر خود بود دانه‏ای جمع کند و خود را محافظت کند به صورت موجودی سخی در می‏آورد که چون دانه‏ای پیدا کرد جوجه‏ها را آواز دهد ، یا یک مادر را که تا دیروز دختری لوس و بخور و بخواب و زودرنج و کم طاقت بود با قدرت شگرفی در مقابل گرسنگی و بی‏خوابی و ژولیدگی اندام‏ ، صبور و متحمل می‏سازد ، تاب تحمل زحمات مادری به او می‏دهد . تولید رقت و رفع غلظت و خشونت از روح ، و به عبارت دیگر تلطیف‏ عواطف ، و همچنین توحد و تأحد و تمرکز و از بین بردن تشتت و تفرق‏ نیروها و در نتیجه قدرت حاصل از تجمع ، همه از آثار عشق و محبت است . در زبان شعر و ادب ، در باب اثر عشق بیشتر به یک اثر بر می‏خوریم و آن الهام بخشی و فیاضیت عشق است . بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

فیض گل گر چه به حسب ظاهر لفظ ، یک امر خارج از وجود بلبل است ولی‏ در حقیقت چیزی جز نیروی خود عشق نیست . تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد از سمک تا به سماکش کشش لیلی‏ برد.
عشق ، قوای خفته را بیدار و نیروهای بسته و مهار شده را آزاد می‏کند نظیر شکافتن اتمها و آزاد شدن نیروهای اتمی . الهام بخش است و قهرمان ساز . چه بسیار شاعران و فیلسوفان و هنرمندان‏ که مخلوق یک عشق و محبت نیرومندند . عشق نفس را تکمیل و استعدادات حیرت انگیز باطنی را ظاهر می‏سازد . از نظر قوای ادراکی الهام بخش و از نظر قوای احساسی ، اراده و همت را تقویت می‏کند ، و آنگاه که در جهت علوی متصاعد شود کرامت و خارق عادت‏ به وجود می‏آورد .

روح را از مزیجها و خلطها پاک می‏کند و به عبارت دیگر عشق تصفیه گر است . صفات رذیله ناشی از خودخواهی و یا سردی و بی‏حرارتی را از قبیل‏ بخل ، امساک ، جبن ، تنبلی ، تکبر و عجب ، از میان می‏برد . حقدها و کینه‏ها را زائل می‏کند و از بین برمی دارد گو اینکه محرومیت و نا کامی در عشق ممکن است به نوبه خود تولید عقده و کینه‏ها کند . از محبت تلخها شیرین شود

از محبت مسها زرین شود. اثر عشق از لحاظ روحی در جهت عمران و آبادی روح است و از لحاظ بدن در جهت گداختن و خرابی . اثر عشق در بدن درست عکس روح است . عشق در بدن‏ باعث ویرانی و موجب زردی چهره و لاغری اندام و سقم و اختلال هاضمه و اعصاب است . شاید تمام آثاری که در بدن دارد آثار تخریبی باشد ولی‏ نسبت به روح چنین نیست ، تا موضوع عشق چه موضوعی ، و تا نحوه استفاده‏ شخص چگونه باشد ؟ بگذریم از آثار اجتماعیش ، از نظر روحی و فردی غالبا تکمیلی است ، زیرا تولید قوت و رقت و صفا و توحد و همت می‏کند ، ضعف و زبونی و کدورت و تفرق و کودنی را از بین می‏برد ، خلطها که به‏ تعبیر قرآن " دس " نامیده می‏شود از بین برده و غشها را زایل و عیار را خالص می‏کند.

پایان

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

افسانه های مردم دنیا

جنگ پهلوان و غول

( 8 افسانه آفریقایی)

استاد :جناب سرکارخانم سلطانپور

دانشجو : قدرت ا... ارشدی

بازنوشته کتلین آرنوت

ترجمه رضوان دزفولی

فهرست

- جادوی مار

- شاخهای جادویی

- تارهای عنکبوت

- آ نا نا نا وفیل

- عنکبوت وسنجاب

- چرامرغ بوته زار سحرهامی خواند

- آزمایش مهارت

- چراخرچنگ سرندارد

مقدمه نویسنده :

قسمتی از افسانه های کشور های افریقایی که بازندگی آنها عجین شده است ودرزیر به تعدادی ازاین تخیلات وبه نحوی خرافات می پردازم .

جادوی مار

سالها پیش ،هیزم شکنی با همسر ودختر وپسرش زندگی می کرد .دختر ،مهربان وخوش خلق بود اما پسر ،خشن وخودخواه بود وهمیشه ازحرفهای پدرومادر ش سرپیچی می کرد .

پس ازسالها پدر درگذشت ودیری نپایید که مادر نیز ازدنیا رفت وپسر ودختر تنها شدند وپسر ادعای مال ومیراث کرد وخواهر را تحت فشار گذاشت وهمه چیز را برد وفروخت ودختر جز عاقبت بخیری چیزی نخواست .

نتیجه : دختر با سلامت فکری که داشت عاقبت بخیرشد و با ازدواج با پسر حاکم واخراجش به خاطر برادرش ازکاخ وکمــکهای مــارکه درجنــگل دیدنــد وراهنمــــایهای اووباوجود مشکــلات متعدد،بازگشت به زندگی درکنارفرزند وشوهــــر(شاهزاده اش ) به خیـروخوشی ادامه دادند. ولـی برادر وی که کــارهای زشت وناپسنـد می کرد ومردم راعاصی کرده بود توسط حاکم به اعدام وبا میانجیگری خواهرش از شهر بیرو ن شد .

شاخهای جادویی

زندگی پسری که مادر وپدرش مرده بودند و زنهای ده ازاومراقبت می کردند تاازگرسنگی نمیرد وچندبرابر غذایی که می خورد کارمی کرد . او گاومیشی داشت که از پدر به ارث مانده بود . وتوسط شاخ جادویی گاومیش که به زبان (صحبت )آمده بود.گفته بودکه وقتی من مردم شاخ من را بکن وپیش خود نگهدار و او پس از مردن گاو در راه سفر به روستایی رسید که همه گرسنه بودندازشاخ جادویی استفاده کرد و مردم راسیر کرد .ولی یکی از اهالی طمع کرد وهنگامی که همه خواب بودند شاخ را عوض کردوهنگامی که مردازآنجا دور می شد فهمیدکه شاخ اونیست،بازگشت شاخ را عوض کرد وازآنجا دور شد ودرانتها با پوشیدن لباسهای فاخربه ده برگشت وبادیدن دختری زیبا بااوازدواج کرده وباکمک شاخ توانستند همه نیازهایش را برآورده کند وباخوبی وخوشی درکنارخانواده اش زندگی کند.

تارهای عنکبوت

حیوانات درجنگل بدون مونس و زن زندگی می کردند ،روزی کنارهم جمع شدند و تصمیم گرفتند طبق نظر خرگوش به بالای ابرها بروند وزنهایی برای خود بگیرند تا با آرامش برسند وعنکبوب با تار های خود طنابی درست کرد تمام حیوانات به آنجارفتند دیدند که خرگوش درست می گوید وهرکدام صاحب زنی شدند ولی خرگوش که مکار وزیرک بود تمام غذاهای مادر زن خود راخورد وتقصیر را به گردن عنکبوت انداخت واو به سختی خودراازدست مادرزن خرگوش نجات دادو تارخودرا خراب کرد وحیوانات که این وضع رادیدند ازآن ارتفاع به پایین پریدند وتعدادی مردند وخرگوش مکار برروی فیل نشسته به زمین رسید وفیل مرد وخرگوش دوباره به دنبال عنکبوت گشت تا طرح دوستی مجدد بریزد.

آناناناوفیل

قصه زنی که نامش آنانانا بود ودوفرزند داشت که به زیبایی شهره عام وخاص بودند حتی حیوانات جنگل به زیبایی آنها غبطه می خوردند .تااینکه فیلی از آنجا می گذشت که چشمش به بچه های زیبای زن افتاد وآنها را باخود بردووقتی مادر برگشت، فهمیدکه بچه هایش را فیل برده است وغذایی آماده کرد وبه دنبال فرزندان خود رفت . رفت ورفت تا به فیل رسید وسراغ بچه هایش راگرفت وفیل مادررانیز بلعید واوبه معده فیل رفت وپس از پاره کردن یکی ازدنده های فیل تمام حیوانات وآدم ها را نجات دادوبه خانه بازگشت (اشاره به بزبزقندی ایرانی که به دنبال بره هایش بود ).

عنکبوت وسنجاب

قصه درمورد سنجابی است که کشاورزی ماهری بود وعنکبوتی از کنار مزرعه وی می گذشت و مدخلی برای برای ورود به مزرعه سنجاب پیدا نکردو فکری کرد وراهی را به مزرعه سنجاب درست کرد وبی خبر از او ذرتهایش را می بردوپس از مدتی سنجاب فهمید که از مزرعه دزدی می شود ،مخفی شد ودزدرا پیداکرد ولی عنکبوت می گفت:ذرت مال مزرعه خودم است تااینکه سنجاب پیش قاضی رفت ولی قاضی به نفع عنکبوت رای دادو سنجاب برگشت وخداوند طوفانی وباران شدیدی را در محل ایجاد وعنکبوت وخانوادهاش مجبور به فرارشدند که پس از فروکش کردن به آنجا برگشتند ودیدندکلاغها دانه هایشان را برداشته اند وباخود برده اند واین درس عبرتی برای اونشد وپس ازمدتی موضوع رافراموش کرده وبازهم به رفــتارنا شایست خودادامه داد.

چرامرغ بوته زار سحرهامی خواند

روزی مردوزنی باهم به جنگل رفتند ومردبالای درختی رفت و جوز آویزان بود بچیند وناگهان پشه سیاهی وارد بینی مرد شد وچاقوی دست مرد به پایین افتاد ومرد فریاد زد که زن مواظب باش وزن ترسید و پایش را روی ماری گذاشت ویک سری ماجراها پیش آمد تا به خورشید رسید وپس از آن روح بزرگ که روبه پشه کردکه چرا این حرکت راکردی که وززززکردوجوابی ندادوروح پشه را به بستن زبانش محکوم ونگذاشت دیگر ،حرف بزد وبه همان وزززززادامه دهدومرغ بوته زاررا نصیحت کرد که هراتفاقی که افتاد باید سحرها خورشید را ازخواب بیدارکنی، مرغ هم قول دادکه این کاررابکند.

آزمایش مهارت

داستان فرمانروایی که سه فرزند پسر داشت که می خواست هوش بچه هایش را تست کند .روزی اشراف راجمع کرد وخواست سوارکاری پسرهایش را امتحان کند وخودرامحکم به درختی بزرگ بزنند .

پسر اول نیزه اش را دردرخت کردودرسوراخ نشست وپسردوم به سمت درخت جست مانند تیری که ازکمان رها شده باشد ،خیزبلندی برداشت وازروی درخت ردشدودرطرف دیگرفرودآمد. پسر سوم نیز به سمت درخت رفت وشاخه هایش رابادودست گرفت به کمک اسب درخت رااززمین کند وپدر درفکرفرورفت که کدامیک عاقلانه تر ازمهارتش استفاده کرد ؟

چراخرچنگ سر ندارد؟

درزمانی که فیل سلطان جنگل بود .خداوند برکه ای ساخت تاهمه حیوانات ازآن بنوشند.خرچنگ که به شکاررفته بود وخوب شکار کرده بود موردخشم فیل قرارگرفت و ازجنگل اخراج شد واوبرای انتقام برکه راخشک کرد وفیل این موضوع رافهمید وسر خرچنگ راازتنش جداکرد .ولی خرچنگ نمرده بود وپیش میگو رفت واودوچشم خرچنگ را برروی شانه هایش گذاشت واوبه شادی به زندگی خود درخارج از رود وبرکه ادامه داد.

رعدوبرق

درسالهای دور رعد گوسفند پیرماده وبرق گوسفندی جوان که پسررعدبودکه هیچ کس اورادوست نداشت .چون وقتی عصبانی می شد تمام درختان رامی سوزاند وگا هی هم جان آدم ها را نیز گرفته بود.مادراوباعصبانیت سرپسر فریاد می کشید که همه را عاصی کرده بود تاجایی که حاکم آنها رااز محل بیرون کرد وباکینه ای که ازاهالی داشتند تمام جنگل وخانه ها ومزراع راسوزندند .تاآنجا که اززمین هم اخراج شدندتامادروپسردرآسمانها دعوا کنند. ولی هنوز هم گهـکاهی برق عصبــانی می شود وبه زمین چندین تیرآتشین می اندازند وصدای مادر پیرش (رعد)درآسمان به گوش می رسد.

منبع : کتاب افسانه های مردم دنیا

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

نقد و بررسی خداوند الموت نویسنده پل آمیر. ترجمه ذبیح الله منصوری.

الموت منطقه ای واقع در جنوب غربی دریای مازندران بوده که منطقه ای کوهستانی بشمار می آید و در دنیای قدیم یکی از مراکز بزرگ داروسازی بشمار می رفت.

حسن صباح ( نقش اول کتاب خداوند الموت ) یکی ازرهبران فرقه اسماعیلیه بوده ، وی باعث شد تا مذهب اسماعیلیه بارور شود ، زندگی او دارای ابعاد مختلفی است و هرلحظۀ زندگیش تعریف خاص و مختص به خودش را داراست ، حسن صباح با ذکاوت و هوشمندی خارق العاده خاص خودش باعث سرنگونی بزرگترین امپراطوری وقت گردید .

حسن صباح یک آریایی نژاد محسوب میشد و در نزد پیروانش مقام حجت اعظم را دارا بود و اسم او را بدون علی ذکره السلام بر زبان نمی آوردند و همچنین او را خداوند الموت می نامیدند. حسن صباح یا خداوند الموت در واقع رهبر و امام فرقه باطنی شمرده می شد. فرقه باطنی فرقه ای از مذهب اسماعیلیه است که مثل تمام شیعیان ، علی بن ابیطالب را امام اول میدانست و فرزندان او را تا امام جعفر صادق امام می شمرد. ولی بعد از امام جعفر صادق عقیده داشت که پسرش اسماعیل امام است، نه پسر دیگرش امام موسی کاظم. دوران قدرت الموت از قیامت القیامه یعنی سال 1164 میلادی زمانیکه کیش باطنی آشکار خود را معرفی نمود و جنگ کرد، شروع شد، و هنگام حمله هلاکوخان خاتمه یافت، یعنی 95 سال دوران قدرت باطنی ها طول کشید.

کتاب خداوند الموت، توسط مترجم مشهور ایرانی ذبیح الله منصوری به زبان فارسی ترجمه شده است. ذبیح الله منصوری می نویسد: "برداشتی که در این کتاب از نهضت حسن صباح شده ، غیر از آن است که تا امروز در کتب دیگر راجع به فرقه اسماعیلیه نوشته اند و از آنچه نویسنده این کتاب میگوید چنین استنباط میشود که نهضت حسن صباح، فقط یک نهضت مذهبی نبوده و آن مرد می خواسته که ایران را از تحت سلطه خلفای عباسی یا کسانی که از سلاطین و امرای محلی ایران بودند اما از خلفای عباسی گوش شنوا داشتند، برهاند." نویسنده این کتاب پل آمیر در بخش پایانی می گوید: "با اینکه دوره قدرت الموت بیش از 95 سال طول نکشید زبان فارسی بوسیله باطنی ها خیلی توسعه یافت و زبان عربی را عقب زد و در ایرانیان حس مناعت ملی که قرن ها خوابیده بود بیدار گردید."

در واقع، همان طور که این کتاب اشاره می کند، هدف اصلی فرقه باطنی این بود تا به مردم ایران بیاموزند که ایرانی ها از خود فرهنگ غنی داشته اند و سالها قبل از اعراب دارای تمدن بوده اند، اما اعراب با زور بر آنان مسلط شدند و بسیاری از منابع غنی ایرانی یعنی کتابهای تاریخی ایرانیان را از بین بردند تا ایرانیان از هویت اصلی خود بی خبر باشند. اعراب توانستند فرهنگ خود را وارد فرهنگ ایرانیان کنند تا بتوانند بر آنها حکومت کنند. بزرگ فرقه باطنی حسن صباح بر این اعتقاد بود که باید ایرانی را از سلطه مادی و معنوی قوم عرب نجات داد و عظمت اقوام ایرانی را تجدید کرد. در این خصوص، او میگوید فقط تبلیغات باطنی ها سودی ندارد، بلکه برای رسیدن به

این آرمان باید متوسل به دو فاکتور اصلی دیگر یعنی "شمشیر و زر" شد.

نکته جالب توجه فرقه باطنی که تا حدودی شباهت نزدیک با گروه های تروریستی مانند القاعده دنیای امروز داشت آن است که جهت از بین بردن و یا کشتن مخالفان قدرتمند ، بعضی از بزرگان این فرقه مانند شیرزاد قهستانی، افراد خاصی را برای این منظور ماهها یا سالها طوری شستشوی مغزی می دادند که هر لحظه به دستور امام خود آماده به فداکاری می بودند. این افراد معروف بودند به فدائیان مطلق که از خود باطنی ها بوده و برای به قتل رساندن مخالفان خود چون ترکان خاتون همسر ملک شاه پادشاه سلجوقی وقت ایران ، تحت هر شرایطی و با افتخار دستورات را عملی می کردند حتی اگر در این راه خود کشته می شدند. امروز بسیاری از فدائیان مطلق غیر باطنی تحت رهبری گروهک ها یا سازمانهای تروریستی در عراق و افغانستان با بستن بمب به خود هم خود را می کشند و هم دیگران را. ولی فرق باطنی های فدائی با آنهایی که امروز بوسیله عمل انتحاری مردم را می کشند، در این است که باطنی های فدائی هرگز مردم بی گناه را به قتل نمی رساندند و طرف حسابشان صرفا مخالفان بانفوذ بود.

این کتاب به ما می گوید که تمرینات ورزشی و جسمانی مثل شمشیر زنی باطنی ها که هر روز صبح انجام می شد برای آنان مهمتر از نماز و روزه بود. زیرا که در یک مقطع زمانی باطنی ها دیگر مجبور نبودند که نماز خود را بطور مرتب بخوانند اما مجبور بودند که ورزش و تمرین بدنی خود را بطور مرتب انجام دهند.

هر چند که باطنی های دوره حسن صباح کاملا به مذهب و امام خود احترام می گذاشتند و خود را بدون چون و چرا فدای آن می کردند و از بالاترین نظم و قوانین برخوردار بودند و قدرت آنان تا جایی پیشرفت کرد که برای فرزندان و برادر ملک شاه به عنوان پادشاهان آینده ایران، تعیین تکلیف می نمودند و یکی را بعد از دیگری عزل و یا جانشین می کردند و در زمان خود از ثروتمندترین ها بشمار می رفتند و جهت پیشرفت و توسعه مذهبی مذهب خود هم از زر استفاده می کردند و هم از شمشیر و ... اما، به خاطر حسد و هوس بعضی ها نتوانستند دوام بیاورند و برای رسیدن به هوس و شهوت حاضر به تغییر و یا بدنام کردن مذهب خود نیز بر می آمدند.

سیاست های فرقه باطنی در این کتاب نشان می دهد که پشت سر مذهب اقتصاد و سیاست حرف اول را می زند و برای رسیدن به جایگاه های سیاسی بلند مرتبه از مذهب می توان به عنوان یک ابزار موثر استفاده کرد. از طرف حسن صباح به ترکان خاتون همسر پادشاه پیشنهاد داده شد که اگر خواهان قدرت سیاسی و اقتصادی میباشد، باید مذهب خود را تغییر دهد و یک باطنی شود تا به قدرت برسد و او این کار را کرد.

همچنین در این کتاب تاریخی خواننده متوجه خواهد شد که وقتی شخصی بر سر قدرت سیاسی مطلق قرار می گیرد، حاضر است همه چیز خود را فدا کند حتی اگر بداند که خود هم از بین خواهد رفت اما از قدرت سیاسی خود کناره گیری نخواهد کرد. همسر پادشاه وقت ایران، ترکان خاتون برای رسیدن به قدرت مطلق دست به هر کاری زد اما در نهایت با شکست مواجه گردید. قدرت مطلق آن قدر شیرین است که دارنده قدرت را بطور کلی کور می کند و قوه عقلانی او را از بین می برد. در دنیای امروز، دیدیم که چطور از صدام حسین خواستند که عراق را ترک کند اما او نپذیرفت و همچنان به صندلی قدرت چسپیده بود که در پایان به خاطر هوس رانی او در قدرت هزاران عراقی بیگناه کشته شدند تا اینکه صدام را از قدرت برکنار کردند.

باطنی ها می دانستند که برای توسعه فرقه خود زر و شمشیر همیشه کارساز نخواهد بود و در کنار آن بایستی شروع به نوشتن و پخش کتابهای تاریخی کنند تا به طور تدریجی ذهن مردم را آماده برای پذیرای کیش خود کنند.

آن چه که جالب به نظر می رسد، این است که حسن صباح از آن چنان قدرت کاریزماتیک برخوردار بود و در پیروان خود نفوذ داشت که نظم و ترتیبی بسیار قابل تحسین در بین فرقه باطنی به وجود آورده بود که در تاریخ ایران و شاید جهان بی نظیر می باشد. ولی به هرحال از طرف دیگر، نباید فراموش کرد که حفظ کردن قدرت مطلق وی نشان دهنده شرایط وی و محیط خاص آن زمان بود، یا به عبارت دیگر، قدرت مطلق زمانی به وجود می آید که مردم یک منطقه هم نادان و خرافاتی باشند و هم بدون مطالعه و بی سواد. مثلا، پیروان حسن صباح او را امام می دانستند و هر چه که او می گفت قبول می کردند حتی اگر به قیمت زندگی شان تمام می شد. اگر هم امروز به دنیای اطراف خود نگاه کنیم می فهمیم که آنجایی که قدرت مطلق وجود دارد، مردم بیشتر خرافاتی و افراطی مذهبی هستند و در جایی که قدرت مطلق وجود ندارد، قدرت تقسیم شده و متمرکز نمی باشد، زیرا مردم چنین جامعه ای به این ذهنیت رسیده اند که انسان هر چه که باشد هوس و کینه در ذات او وجود دارد و برای اینکه چنین آدم یا سیستمی را بهتر کنترل کرد باید قدرت را تقسیم نمود و قانون را به جای خرافات و سنت پیاده نمود.

در نهایت، فرقه باطنی به عنوان یک رژیم سنتی مذهبی سیاسی چون که از پایه و اساس استواری برخوردار نبود توسط هلاکو خان همراه با کتاب های تاریخی باطنی از بین رفت و علت آن بود که سازماندهی، نفوذ، و قدرتی که در زمان حسن صباح بود بعد از وی سست شد و تفرقه و جنگ و کوته نظری بین خود بزرگان باطنی شروع شد و آنان را یکی پس از دیگری از بین برد.

خلاصه ای از زندگینامه حسن صباح

حسن صباح در سال 420 هجری متولد گردید، علی پدروی ملبس به لباس زهد و تقوا ، پیرو کیش شیعه اثناعشری بوده است . پسرش حسن صباح را که دارای استعداد سرشار بود خدمت امام موفق نیشابوری که یکی ازعلمای سرآمد روزگارخویش بود به نیشابور برای کسب علم و دانش فرستاد وحسن دروس خویش را با شوق و اشتیاق خاص نزد امام موفق نیشابوری به سر رسانید ، در دوران مدرسه با نظام الملک و عمر خیام همدرس بوده و روابط خیلی صمیمی و دوستانه و نزدیکی باهم داشته اند ، ( دراین ایام این سه یار ورفیق دبستانی باهم عهد می بندد که هرگاه یکی از آنان درآینده به مقام و منصب عالی برسند دو رفیق دیگر خودرا نیز یاری و همکار نماید ) . از ایرانیانی بود که در دوره سلجوقی قیام کردند، مذهب وی و پیروانش شیعه اسماعیلیه نزاریه بود که شاخه‌ای از پیروان امامان است با این تفاوت که اینان به هفت امام اعتقاد داشتند و امامت را بعد از امام جعفر صادق حق فرزند وی اسماعیل دانسته و او را موعود (آخر الزمان) و امام آخر می‌دانستند. مرکز قدرت اینان در مصر بود که خلفای فاطمی مصر این مذهب را در این کشور رسمی اعلام کرده بودند.

حسن بن علی بن محمد بن جعفر بن حسین بن محمد صباح حِمَیری (حسن صباح که در تاریخ معروف به سیدنا نیز هست) همان طور که خود می‌گوید مذهب شیعه اثنی عشری داشت و اهل ری بود (نسبت آن‌ها در تاریخ نامه‌ها به اعقاب شاهان قدیم حمیری عربستان جنوبی رسیده‌است). در بعضی منابع از حسن صباح، عمر خیام و خواجه نظام‌الملک به عنوان سه یار دبستانی یاد شده‌است.

پس از تحصیل به مصر رفت و آن جا با خلیفه فاطمی، المستنصر بالله ملاقات کرد. فرقه ی او را نزاریه نیز می‌نامند زیرا او بر سر جانشینی المستنصر با امیر الجیوش مخالف بود. المستنصر دو پسر داشت به نام‌های نزار و مستعلی. او ابتدا پسر اولش نزار را جانشین خود کرد اما با مخالفت امیرالجیوش، مستعلی را به عنوان جانشین خود اعلام کرد.اختلافات آن‌ها هم از همین جا شروع شد. طبق اعتقاد اسماعیلیان نص اول قبول است و نص دوم باطل. سپس به ایران آمد و از آن جایی که کلامی آتشین و پرنفوذ داشت روز به روز بر طرفدارانش افزوده شد. بعد از یک دوره طولانی و تسلط بر منطقه الموت، قلعه‌های زیادی در سراسر ایران را تصرف کرد. مهم‌ترین این قلعه‌ها قلعه الموت در ۵۰۰ متری روستای گازرخان(قصرخان) در نزدیکی قزوین که مقر خود حسن صباح بود و دیگری قلعه قهستان (قلعه کوه قائن) در جنوب خراسان (خراسان جنوبی فعلی) که رهبری آن را حسین قاینی ، یار وفادار حسن صباح بر عهده داشته است. از دیگر قلعه‌ها می‌توان به قلعه لمبسر یا لمسر و قلعه دژ کوه یا شاه دژ در اصفهان اشاره کرد.

حسن صباح در پی بیماری کوتاهی، در ۲۶ ربیع‌الثانی ۵۱۸ قمری درگذشت. او را در نزدیکی قلعه الموت به خاک سپردند.

مقبره کیابزرگ امید نیز بعدا در کنار مقبره آن ساخته شد و دیگر رهبران نزاریه ایران نیز در آنجا دفن شدند، تا هنگامی که به دست مغولان ویران گشت، زیارتگاه اسماعیلیان نزاری بود.

دوره بعدا زتحصیل و جوانی

بعد ازختم تحصیل تصادف روزگار چینن می آید که خواجه نظام الملک به عالی ترین مقام در دربارملکشاه سلجوقی به عنوان وزیراعظم برگزیده می شود.حسن صباح نیز دوباره به ری بازگشته وزندگی خویش را کمافی السابق سپری می نماید عمر خیام کارهای طبابت وادبی وشاعری آغاز می نماید واز طرف خواجه نظام الملک برای عمر خیام از مالیه نیشابور ماهانه مبلغ ششصد دینار برای معاش وی مقررمیگردد ،خبرموفقیت خواجه نظام الملک ، چگونگی ملاقات خیام و مساعدت خواجه برای خیام همه به گوش حسن می رسد ، حسن صباح نیز با شیندن این خبر عازم اصفهان و بعداز سپری نمودن چند روز به حضور نظام الملک می رسد ، خواجه نظام الملک ، حسن صباح را به پادشاه سلجوقی ملکشاه معرفی و به صفت دستیار و مشاور خودش مقررمی نماید .

حسن در دربارملکشاه با خواجه نظام الملک

حسن صباح با استعداد و هوشمندی سرشاری که داشت به صفت دستیار ومشاور خاص وزیراعظم تقرر حاصل می نماید و پس از مدتی ازجمله ی یاران و دوستان نزدیک خواجه نظام الملک به شمار می رفت ، اما از آنجایی که روح بلندپرواز حسن هیچ گاه دریک نقطه محبوس نمی بود بلکه همواره به قله های بلند کامیابی سیر داشت ، این استعداد ورابط حسن با بعضی از سران دربار ، حسادت خواجه نظام الملک را درپی داشته و از این سبب بین این دو دوست و یار دبستانی خصومت ها و مخالفت های درونی کم کم شکل می گیرد تا آنکه سخن به اینجا میرسد ، زمانیکه ملکشا میخواهد حساب خرج ودخل سالانۀ ممکلت را ازنظام الملک جویا شود خواجه برای آماده ساختن این دفتر به مدت دوسال وقت مطالبه می کند اما حسن صباح برای ترتیب تمام دخل وخرج مملکت مدت چهل روز از حضورشاه مهلت می خواهد مشروط براینکه کاتبان ونویسند گان مالیاتی دربار دراجرای این ماموریت مطابق اراده وخواستش باوی همکاری نمایند .

حسن صباح برای آماده ساختن دفتر مالیات تمام توابعات مملکت بصورت متداوم شب وروز کار می کند وقرار وعده موعود دیوان شامل تمام دخل وخرج سایر ولایات خراسان را به صورت بسیار درست آماده وتنظیم می نماید ، خبر پیشرفت وتهیه ی راپورت مالیه ، دخل وخرج مملکت کامیابی حسن و شکست حریفش خواجه نظام الملک را توام باخود درپی داشت ، خواجه بخاطر بقا وحفظ قدرتش می بایست به هرنوعی ممکن باحسن صباح مبارزه ومانع اجرای این امر می شد ، تااینکه بالاخره توانست اوراق تهیه شده حسن صباح را که مدت چهل شبانه روز با زحمات زیادی ترتیب یافته بود توسط یکی از گماشته گان نزدیکش که موفق به فریب دادن غلام حسن صباح شده بود برهم زند ، سرانجام روز موعود فرامی رسد وتمام اراکین دربار برای شنیدن راپورتهای مالیه دولت سلجوقی درقصرملکشاه حضور به هم می رساند وسلطان ملکشاه ازحسن صباح می خواهد که راپورت یکی از ولایات را به وی گزارش دهد ، اما زمانی که حسن صباح برای ارائه ی پاسخ شاه دفتر را می گشاید می بیند که دفتر به هم خورده و همه زحمات که درمدت چهل شبانه روز متقبل شده بود مساوی به صفرگردیده است ، ازین جهت سراسیمه گردیده و هرچند کوشش می کند تا ازمیان اوراق گزارش یکی ازولایات را پیداکند موفق نمی شود ، دراین حال ملکشاه به صورت قهر آمیز از حسن می پرسد که تاخیر درپاسخ سوال چیست ؟ وحسن صباح درجواب میگوید که دفتر وی به هم خورده است اما دراین موقع خواجه نظام الملک که از ماجرا واقف بوده است ملکشاه را مخاطب قرارداده و می گوید برای اجرای ماموریتی که من دوسال مهلت خواستم این جاهل آنرا فقط درمدت چهل روز آماده کند نتیجه ی کاربیشترازاین نخواهد بود ، بالاخره حسن صباح با چنین سرنوشتی مجبورا راه فرار را درپیش و به همکاری یکی ازدوستان نزدیکش به طور مخفی ازاصفهان گریخته ومدتی را به وطن آبا واجدادش ری می رود و سپس به مصر میرود .

گرایش حسن به کیش اسماعیلیه و سفر به مصر

حسن صباح بعدازآنکه از دربار ملکشاه مجبور به فرار شد از سوی عبدالملک عطاش یک تن از داعیان فرقه اسماعیلیه به کیش اسماعیلیه دعوت وجهت آموزش عالی و دیدار با خلیفه ی فاطمی مصمم به سفرمصر می شود و بعد از رسیدن به مصر ازطرف خلیفه فاطمی المستنصر باالله مورد لطف استقبال قرارمی گیرد ، حسن صباح تقریبا مدت یک سال و پنج ماه را درمصر به سرمی برد وبعدازفراگیری آموزش دعوت اسماعیلی و دریافت لقب حجت ازسوی خلیفه فاطمی المستنصر باالله دوباره عازم وطنش می گردد .

مذهب باطنی

طرفداران حسن صباح به او اعتقاد بسیار داشتند و دستوراتش را کاملاً اجرا می‌نمودند. اما دشمنانشان آنها را ملحد می‌نامیدند (ملحد = کافر، این کلمه اسم مفعول کلمهٔ لحد است و علت این که مسلمانان اسماعیلیان را ملحد می خواندند این بود که گمان می‌بردند پذیرفتن عقاید اسماعیلیان مانند آن است که انسان خود را دفن کند و سنگ لحد را بروی خود بگذارد). تحقیق و پژوهش دربارهٔ این فرقه، مخصوصا باطنیان الموت کار دشواری است؛ زیرا باید مطالب را از بین صدها لعن و نفرین و تعریف و تمجید دریافت.

علت نامیده شدن آنها به باطنی سه مورد ذکر شده:

1- چون طرفداران حسن صباح دین خود را مخفی می‌کردند به باطنی معروف شدند.

2- آنها معتقد بودند که آنچه را که در دین‌شان به آن اعتقاد دارند از باطن قرآن و معانی درونی دین برداشت می‌کنند و بنابراین باطنی نامیده شدند.

3- هدف باطنی آنها بازگردانیدن ایران به شکوه و عظمت پیش از حمله اعراب بود.

هدف اصلی حسن صباح بازگردانیدن ایران به شکوه و عظمت پیش از حمله اعراب بود و از آنجایی که حسن صباح یک دین جدید را ترویج می‌کرد و با خلفای عباسی و حکام سلجوقی دشمن بود، بنابراین در ایران مخالفان بسیاری پیدا کرد و خلفای عباسی بر ضد او رسالاتی سرشار از دروغ منتشر می‌کردند و او را فردی خون‌خوار و ستمکار معرفی می‌نمودند. مخالفان حسن صباح منتشر می کردند که حسن صباح با حشیش هواداران خود را از حال طبیعی خارج کرده و به کارهایی مثل ترور وادار می‌کرده است.

حشاشین :

شیوه ی حسن صباح در از بین بردن مخالفان کشتن مستقیم افراد به همراه جانفشانی قاتل بود. ( مانند عملیات انتهاری ) مکتب صباح که به الموتیان نیز شناخته می‌شد، به نام حشیشی‌ها (حشاشین) معروف بود که ریشهٔ کلمهٔ Assassin در زبان انگلیسی نیز از همین مکتب است. آنها اولین افرادی بودند که هدف را برتر از وسیله می‌دانستند و به خود اجازه می‌دادند با تظاهر و تزویر، به سازمان دشمن نفوذ کنند. آن‌ها فقط مخالفان خود را که برای گسترش فرقه اسماعیلیه خطر ناک می‌دیدند می‌کشتند، هر چند مسائل ناشی از اشغال ایران و فساد روزافزون خلفای عباسی در رشد و گسترش این جنبش بی‌تاثیر نبود. فداییان باطنی، بسیاری از سران سلجوقی را کشتند و این کار را نیز در زمان جانشینان حسن صباح از جمله کیابزرگ امید ادامه دادند. نهضت آنان نزدیک به ۹۵ سال ادامه داشت تا اینکه هلاکوخان شعله ی این جنبش را خاموش کرد و آخرین رهبر آنان که رکن الدین خورشاه نام داشت را به قتل رسانید.

آن‌ها هیچ گاه از زهر و تیر استفاده نمی‌کردند و هیچ گاه از پشت به کسی خنجر نمی‌زدند اگر چه گاهی اوقات گرفتار مامورین می‌شدند یا کار آن‌ها با زهر و تیر راحت تر می‌شد. این فرقه در ده سطح طراحی شده بود و به افراد در سطوح پایین‌تر گفته می‌شد که قرآن علاوه بر معنای ظاهری معانی عمیق تر و نهفته‌ای نیز دارد. پیروان حسن صباح، حشاشین خوانده می‌شدند، زیرا در آن زمان حشیش به معنی دارو و حشاش به معنی دارو فروش و حشاشین جمع عربی حشاش می‌باشد. در آخرین سطح (امامت)، فرد همه چیز را حتی تجربه‌های شخصی خویش را تنها در صورتی می‌پذیرد که عقل بر آن حکم دهد. عقاید بدین حد سخت‌گیرانه تنها در عده‌ای از اندیشه‌های بودایی دیده می‌شود. حسن صباح عقیده داشت همه ی افراد توانایی رسیدن به بالاترین سطح را ندارند و بنابراین بیشتر افراد را در رده‌های پایین و برای اطاعت از اوامر خویش نگاه می‌داشت.

بسیاری از سازمان‌های زیرزمینی مانند روشن‌ضمیران و فراماسونری شیفته ی حسن صباح و سازماندهی او بوده‌اند.

افسانه‌ها در مورد حسن صباح

در مورد زندگی حسن صباح افسانه‌های زیادی وجود دارد. بعضی موارد نیز به اشتباه به او نسبت داده می‌شوند. مانند فرمان قیامه القیامه (یا قیام قیامت) که در زمان حسن (ملقب به علی ذکره السلام) داده شده بود و نباید او را با حسن صباح اشتباه گرفت، بلکه او جانشین محمد پسر کیا امید بود. در واقع شعار ابن صباح علیکم بالقلاع بود.

بعد از به قدرت رسیدن حسن صباح قلعه‌ای در قهستان تحت فرمانروایی شیرزاد قهستانی اداره می‌شد که هنرجوها با اختیار کامل وارد قلعه شده و بعد از ورود به قلعه اخته شده و مرتاض گونه تمرینات هنرهای رزمی و آدم کشی را فرامی‌گرفتند و با پاک کردن افکار اضافی جسم و روح خود را یکی کرده و دارای اراده ی آهنین شده و راهی مأموریت می‌شدند. ولی در اکتشافات باستان‌شناسی هم چنین مکانی یافت نشد. در مورد بهشت‌هایی که در پشت قلعه وجود داشته نیز در منبع خاص و معتبری اشاره نشده‌است.گفته می‌شود که زمانی که امیر ارسلان تاش پیک‌هایی فرستاد تا حسن صباح را تسلیم کند، وی به سه تن از فداییانش دستور داد تا یکی خود را زیر آب خفه کند و دیگری کاردی بر قلب خود بزند و دیگری نیز خود را از بالای قلعه به پایین پرت کند که این مورد باعث عقب نشینی نیروهای سلطان شده بود.

تسخیر الموت وتشکیل سازمان فدائیان

بعدازآنکه حسن صباح دوباره به سرزمین ایران می رسد ، برای رسیدن به اهداف ومبارزه برای آزادی میهن واعاده حقوق هم میهنانش درجستجوی پایگاهی می شود زیرا رسیدن خبر ورود حسن صباح زنگ خطری برای حریف شماره یک وی خواجه نظام الملک به شمار می رفت وخواجه نظام الملک باتمام قدرت و امکانات خویش تلاش می کرد که حسن صباح را دستگیر نماید از این رو حسن صباح برای مدت ده سال به صورت مخفیانه ازیک شهر به شهر دیگری می رفت تااینکه چون عقاب سرگردان به تسخیر آشیانه دایمی اش قلعۀ الموت دست می یابد.

حسن صباح بعد ازتسخیر قلعه الموت (آشیانه عقا ب ) موفق به تصرف هفتاد و دو دژ دیگر نیزمی گردد ، همزمان با تسخیر قلعه ها دعوت آشکار کیش اسماعیلیه را آغاز می کند که دراثرآن تعداد زیادی مردم خراسان را به طریقه باطنی دعوت وجنبش فدائیان را تاسیس می نماید .

تاسیس جنبش فدائیان، گسترش وترویج مذهب اسماعیلیه درسراسر مملکت فارس ( ایران امروزی ) چنان بالا می گیرد که خطرجدی برای حکومت سلجوقیان محسوب می شد ، حسن صباح با تدبیرخاص وقوه رهبری موثری که داشت موفق به تشکیل سازمان فدائیان اسماعیلیه وگسترش کیش باطنی در قلب حکومت سلجوقیان وشکست دشمنان وطنش وبه ویژه بدخواهان کیش اسماعیلیه ، گردید این فرد هوشمند برای مدت سی وپنج سال درآشیانه عقاب رهبری ودعوت اسماعیلیه را درسرزمین پهناور ایران به عهده داشت که مورخین درمورد مبارزات وزندگی پرماجرای وی کتاب های زیادی را تالیف نموده اند.

والسلام

هاتف خالقی ثمرین

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :
جلال آل احمد 1337 (جیبی، 170 صفحه)
معلمی دلزده از تدریس، مدیر مدرسه تازه سازی در حومه شهر میشود. در چند فصل کوتاه و فشرده با موقعیت مدرسه، ناظم و آموزگاران، وضع کلی شاگردان و اولیای اطفال آشنا میشویم. معلم کلاس چهار هیکل مدیر کلی دارد و پر سر و صداست. معلم کلاس سوم افکار سیاسی دارد. معلم کلاس اول قیافه میرزا بنویسها را دارد. معلم کلاس پنجم ژیگولوست. ناظم همه کاره مدرسه است. بچهها بیشترشان از خانواده باغبان و میراب هستند. در ضمن اشاراتی در لفافهها را به هوای سال و روزگار حدیث، رهنمون میشود. بهر حال، مدیر ترجیح میدهد از قضایا کنار بماند و اختیار کار را به دست ناظم بسپارد که «هم مرد عمل است و هم هدفی دارد.» اما مجبور است که در چند مورد راساً دخالت کند. مثلاً تماس با انجمن محلی برای «گدایی کفش و کلاه برای بچههای مردم». این چنین است که مدیر شاهد ساکت وقایع است اما در دلش جنگی برپاست. او پیوسته درباره خودش قضاوت میکند، و وسوسه استعفاء رهایش نمیکند. وقتی معلم کلاس سوم را میگیرند مدیر از خود میپرسد که چه کاری از دستش بر میآید. روزی که معلم خوش هیکل کلاس چهارم زیر ماشین میرود، مدیر در بیمارستان بالای هیکل درهم شکسته او، برای نخستین بار اختیار از کف مینهد و چشمهای از منش عصبی خود را نشان میدهد، به راستی آقا مدیر چه کاره است؟ در واقع او کارهایی جزیی صورت داده است: تنبیه بدنی را غدغن کرده، معلم زن به مدرسه «عزب اغلیها» راه نداده، یا اختیار انجمن خانه و مدرسه را به دست ناظم سپرده تا به کمک تدریس خصوصی بتواند کمک هزینهای به دست آورد.
حالت عصبی مدیر و لحن پرتنش او در طول حدیثش بالا میگیرد، سرانجام در اواخر سال تحصیلی واقعهای ظرف شکیباییاش را سرریز میکند. پدر و مادری به دفتر مدرسه میآیند و با هتاکی و داد و بیداد شکایت میکنند که ناموس پسرشان را یکی از همکلاسیها لکه دار کرده است. بین مدیر و پدر طفل برخورد و فحاشی تندی در میگیرد مدیر که حسابی از کوره در رفته پسرک فاعل را صدا میکند و جلوی صف بچهها به قصد کشت او را میزند. اما وقتی خشمش تخفیف یافت پشیمان میشود «خیال میکنی با این کتک کاریها یک درد بزرگ را دوا میکنی؟… آدم بردارد پایین تنه بچه خودش را بگذارد سر گذر که کلانتر محل و پزشک معاینه کنند تا چه چیز محقق شود؟ تا پرونده درست کنند؟ برای چه و برای که؟ که مدیر مدرسه را از نان خوردن بیندازند؟ برای این کار احتیاجی به پرونده ناموسی نیست، یک داس و چکش زیر عکسهای مقابر هخامنشی کافی است
پسرک فاعل که بد طوری کتک خورده خانواده بانفوذی دارد. مدیر را به بازپرسی احضار میکنند. مدیر سرانجام کسی را یافته که به حرفش گوش کند. به عنوان مدافعات ماحصل حرفهایش را روی کاغذ میآورد که « با همه چرندی هر وزیر فرهنگی میتوانست با آن یک برنامه هفت ساله برای کارش درست کند» و میرود به دادسرا. اما بازپرس ا زاو عذر میخواهد و میگوید قضیه کوچکی بوده و حل شده...
واپسین امید مدیر بر باد رفته است، هما نجا استعفایش را مینویسد و به نام یکی از همکلاسان پخمهاش که تازه رئیس فرهنگ شده پست میکند
+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از ادامه

امید وارم دوست داشته باشین

نظر بدین تروخداگریه

موهامو جالو اینه شونه می کردم ک نگام از اینه افتاد به ریوما داشت نگام

می کیرد تا نگاه منو دید چشماشو دزدین منم شونه بلا انداختم موهامو

شونه زدم صداش امد

ریوما. فکر می کرد تو ایران زنگی کردی به این لباس ها عادت

نداری که بپوشی

ریوکام. لباس همه دخترای ایرانی بازه بعدشم به کی چ

شونرو گذاشتم رو میز خابمو کرده بودم

لب تابمو برداشتم روشن کردم

ریوما می خوام بخوابم ها

شونمو انداختم بالا

بلند شد برق خواموش کرد منم اصلا برو مبارکم نیاوردم

بعد حدود نیم ساعت لب تابو خواموش کرد به طرف تختم رفت

با نور کم ک از چرغ خواب می امد چهرشو دیدم سری نگامو دزدیم

پتو روش نبود پتو را برداشتم رو هر دومون کشیدم

رفتم زیر پتو خوابیدم لبه تخت دور از ریوما

راوی ریوما .

بیدار بودم بعد نیم ساعت اند خوابید پتو هم درو من هم

رو خودش کشید

چشمامو باز کردم لب تخت خوابیده بود

بلند شدم لبه تخت نشستم از نفس کشیدنش معلوم بود

خوابه نگامو رو تک تک اجزای صورتش چرخوندم

ناز خوابیده بود چشمای خشگل طلایشو بسه بود

به خودم یه پاتک زدم کلافه کلمو کوبیدم تو بالشت

وخوابیدم

.............................

صبح از خواب پاشدم ریوکام پتو رفته بود کنار بدنش بیشتر

معلوم شده بود از جام پاشدم به سمت دستشویی رفتم دست

صورتمو اب زدم رفتم پاین

ریوگا.ریکی کو ؟

مثل خودش شونمو انداختم بالا بی خیال پشت

میز نشستم

ایدی .من میرم صداش کنم

بعد یه ربع ریوکام ایدی امدن

ریوکام.دلام دلام

ایدی با این یچیزش شد

ریوکام.وا مگه بده سلام میدم

تا اخر صبحانع با دخترا گفت خندید البته با پسراهم

شوخی میکرد اما انگار منو نمی دید

منم بخیال نشسته بودم همون جور ک صبحانه می خوردم

فکر می کردم چرا عاشقش شدم چرا نه من غرورمو کنار نمیزارم

بهش اعتراف نمی کنم

....................

ببخشید کم بود ولی زود میزارم

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

نظر فراموش نشه

نظر بدین

پلیز نظر

حاضر شدیم بریم بیرون همه دخترا یه سارافون پوشیده بودن با شلوار

پسرا یه تی شرت با شلوار .

ریوکام_بزنید بریم

موهاش ک رنگ من بود دورش ریخته بود ازاد بود

ولی بقیه دخترا مو هاشونو بسته بودن

راه افتادیم سمت دریا

........

واقعه دریا قشنگ بود یهو ریوکام

چیزی ک مومو به ریانا داده بود یه اویز مبایل بود

انو کش رفت شروع کرد به دویدن

ریانا_پسش بده

ریوکام_نووووووووج

می_بدو بدو ریوکام

نشسته بود رو زی انداز ریوکامو تشویق می کرد

صدای خنده های از ته دل ریوکامتو گوشم بود

موهای نازشو باد بلند کرده مهوش بود ک

ریوگا کوبید به پهلوم منو از عالم هپروت در اورد

ریوما_هااااا چتههههههه

ریوگا_هیچی دیدتو بزن

ک یهوصدای جیغ ریوکام پیچید

وحشت زده به رو به رو نگاه کردم ریوکام نبود

با ترس وحشت داشتم دنبالش می کشتم ک ریانا دیدم

ک زانو زده بود زمین مدام ریوکام صدا می کرد جیغ میزد

.........

همه با دو رفتیم سمت ریانا و دیدیم ریوکام از رو اسکله افتاده تو ابش کم

عمق بوده و سرش با سنگ برخورد کرده و اب خونی خونیه

تزوکا به خودش امد رفت پایین ریوکام کشید بالا گذاشت رو اسکله خودش امد

با لا صورتش خون بود توان نداشتم ک وایستم افتادم رو زانو هام

دخترا گریه می کردن جیغ می کشیدن

تزوکا_تنفش خعلی ضعیه نبزشم ضعیفه

از اونجا ی ک خاله عمه تو ویلا بودن اخه ویلا با دریا

فاصله ی نداشت نا فقط بودیم

داد ریوگا بلند شد

ریوگا_کاپیتان بلندش کن ببرش تو

تزوکابه خودش امد ریکامو گرفت بغلشو

رفت سمت ویلا

ریوگا_بس کنید انقدر گریه نکنید پاشین بریم دخترا بلند کرد

فرستاد تو

ریوگا_ریوما

بهش نگا کردم

ریوگا_بهش بگو ک دوسش داری

ریوما_ندارم

بلند شدم راه افتادم سمت ویلا

..... .......

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :